در ابتدا نظریه ی ((موقعیت ادبیات رادیکال بومی)) با موافقت ها و مخالفت های بسیاری روبرو شد که از مهمترین مخالفت ها می توان به کمبود متون خلق شده در این حوزه اشاره کرد.اما خوشبختانه امروز با وجود بعضی شعرهای خلق شده توسط شاعرانی همچون مهدی حسین زاده، ابوالفضل حسنی ، محمد شکوری، محمود خلعتبری، سعید تنکابنی، سعید دارایی ، طلیعه اکبری، خالق گرجی، رامین حاجی کریمیان و... و حضور ردپای این موقعیت در اثار شاعرانی همچون مهناز یوسفی، محمد حسن جنت امانی، محمد تقی جنت امانی، حامد نیکبخت، حمید تقی ابادی، حامد رمضانی، احسان رستمی و... و نیم نگاه های شاعرانی دیگر به این مقوله در عین تفاوت ظاهری راحت تر می توان به بحث پرداخت، البته با لحاظ کردن این مطلب که پیش از این دوستانی همچون تیرداد نصری،مهرداد فلاح، مهرداد عارفانی، رجب بذر افشان،جلیل قیصری، ، برزو علیپور، فدروس ساروی، جواد اکبری، خالق گرجی و ... نیز در مقالات یا مصاحبه هایی در اینباره سخن رانده اند. به هر رو در این پست قصد دارم با دوستانی که تمایل دارند در این زمینه به بحث بنشینم و بر اساس نمونه اثار و مقالات و مصاحبه های موجود جمع بندی تازه تری انجام دهیم .امیدوارم که تمام دوستان ما را در این بحث یاری نمایند.در ضمن تعدادی از مقالت نوشته شده توسط من و چند فایل صوتی در رابطه با ادبیات رادیکال بومی در پیوند های روزانه این وبلاگ جهت استفاده موجود می باشد.
با تشکر: مازیار عارفانی.
احسان مهدیان:
مازیار عزیز .
بعد از دهه هفتاد پیشنهادات تازه در شعر بیش از همیشه ضروریست . و ادبیات رادیکال بومی هم از آن پیشنهادات قابل تامل و ارزنده است که با همه زوایایی که ممکن است بشود در باره اش حرف زد .... قابل انکار نیست .
خسته نباشی و.... هجوووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
مازیار عارفانی به احسان مهدیان و دیگر دوستان:
احسان جان از تامل و دید مثبت تو به جریان ها و موقعیت های شعری پس از دهه ی هفتاد و تاکید تو بر لزوم وجود چنین مباحثی بسیار خرسندم. اما متاسفانه بعضی از دوستان وجود خود را در رد و ویرانی چنین نظریه هایی می دانند که مسلما این نوع نگاه راه به جایی نخواهد برد، زیرا دنیای ادبیات در گستردگی و تفاوت هایش زیباست. ادبیات رادیکال بومی بیش از هرچیز و پیش از هر چیز شجاعتی ست در نامگذاری واعلام استقلال ظاهری و باطنی دسته ای ازاثار... شجاعتی که متاسفانه یا خوشبختانه در برخی از دوستان نمود پیدا نکرده و در کارهای جدیدشان دست به چنین نامگذاری ها و اعلام مبانی متفاوت بودن و دلیل متفاوت بودنشان نزده اند. در شرایطی که عملا این دوستان قصد چنین کاری را دارند و یا پیش از این چنین کاری را کرده اند.اگر تعارف را کنار بگذاریم و صادقانه تر صحبت کنیم می توانم نمونه ای ذکر کنم که واضح است و مبرهن...
جناب اقای مهرداد فلاح در تاریخ 2/7/1386 در کامنتی به جناب اقای حامد نیکبخت در وبلاگ دید چنین نوشته اند: "شعر پیشرو " ، " شعر رادیکال " ، " شعر متفاوت " ،" شعر دیگر " و ... این نام ها که بار ها در نوشته های از شعر و درباره ی شعر این سال های ما تکرار شده ، چه می خواهد بگوید با ما... ؟
این کامنت در شرایطی نوشته شده که جناب اقای فلاح در طول دهه ی هفتاد به تبلیغ نوعی از شعر می پرداخته که نهایتا به نام شعر دهه ی هفتاد مطرح شد. یعنی نام حرکت ایشان شعر دهه ی هفتاد نامگذاری شد و فرزندی که اینان افریدند در شناسنامه ی شعری ان دوره نامش شعر دهه ی هفتاد گشت. همینک هم ایشان مشغول ارائه اثاری هستند که متاسفانه هنوز نامگذاری نگردیده است.
نامگذاری یعنی ایجاد تفاوت و قادر بودن به توضیح مبانی یک شکل هنری... اگر اقای فلاح قادر به توضیح مبانی نظری این شکل جدید حالا به اصطلاح شعری هستند، چرا نامگذاری نمی کنند؟؟؟؟ مگرمی توان فرزندی بدون نام افرید؟؟؟؟؟ اصلا اسم این نوع شعرها چیست؟؟؟؟؟؟ هر چند مهرداد فلاح شاعر بزرگ و ماندگاری در این مملکت است، اما متاسفانه باید بگویم در این مورد دچار اشتباه شده است.( و البته این نامگذاری ها را در دهه ی هفتاد ایشان به وفور تبلیغ کردند و امروز این مخالفتشان کمی برای من عجیب است.) به هر رو نامگذاری جرات و جسارت می خواهد. چون شما می خواهید اعلام استقلال کنید و مجبورید خودتان را توضیح دهید. شاید عدم نامگذاری اقای فلاح بر روی اثارش به همین دلیل باشد که ایشان در حال حاضر به درستی و با دلایل شاعرانه ی مبرهنی قادر به توضیح اثارشان نیستند که البته این برای اقای فلاح کمی بعید است و امیدوارم چنین نباشد و البته زمان همه چیز را مشخص می کند.
به هر رو کامنت اقای فلاح را نمی توانم با دلایل منطقی بپذیرم ، زیرا نامگذاری امری طبیعی برای شناخت پدیده هاست و اگر از تئوری های زبانی همان دهه ی هفتاد استفاده کنیم و نه !!! به همین تئوری ابتدایی و دم دستی سوسور مراجعه کنیم ، می بینیم که زبان از راه تمایز و نامگذاری شکل می پذیرد. عدم اعتقاد اقای فلاح به نامگذاری در حوزه ی ادبیات یعنی رد و انکار ماهیت زبان که این مسئله فکر نمی کنم با ذات ادبیات چندان جور در بیاید. ادبیات در همین تفاوت هاست که شکل می پذیرد. شاید اقای فلاح کمی با عجله و حسی با این مقوله برخورد کرده باشند که باز هم این امری توجیح پذیر نیست. به هر حال ادبیات رادیکال بومی نامگذاری شد و این قدرت و پتانسیل را در خود می بیند که از مواضعش دفاع کند و به بحث بپردازد ، و این مهمترین دستاورد ادبیات رادیکال بومی است. زیرا پرچمی ست که اعلام استقلال کرده است و می تواند از حدود خودش دفاع کند، نه اینکه سکوت کند تا دیگران برایش تصمیم بگیرند.زیرا این موقعیت، با هر گونه محافظه کاری مخالف است و بسیارگسترده تر از یک شاعر با یک نوع نوشتار محدود و خاص... ادبیات رادیکال بومی درهای گفتگو را باز گذاشته است و منتظر هر انتقادی ست ... و این است پیامد نامگذاری... پیامدی که سکوت ندارد...
علی اصغر کرمی:
سلام مازیار عزیز...
درباب رادیکال بومی که چندیست مورد خطاب شماست باید بگویم هر حرکتی رو به جلو و متفاوت را می پسندم اما این حرکت باید در نظمی درست پیش برود و نمونه هایی که برای این مانیفست ارائه میکنید باید کاملا موافق گفته های شما باشد که من در چندین نفر از عزیزانی که معرفی کرده اید این را نمیتوانم ببینم تا جایی که حافظه ام یاری می کند و دستور رادیکال بومی را به خاطر می آورم طنز را که که ششمین گفت شما بود در کار خیلی ها نمی بینم و چندین نمونه ی دیگر که مجال باز گفت آنها نیست .(منظور در باب مانیفست شماست)
مازیار عزیز کاش قبل از معرفی این عزیزان دقت بیشتر در کارهای آنهاداشتید تا من بیسواد سردرگم نشوم و هی در این شعر و آن شعر که صادر میشود گیج نخورم.
و در آخر من خیلی موافق دستورات شما هستم یعنی رابطه ای خوب با آنها برقرار میکنم...بر قرار باشی.
و اگر منو راهنمایی کنی ممنون میشم .
مازیارن چشم یاری داشتیم.
مازیار عارفانی:
علی اصغر جان
نمونه هایی را که معتقدی با تئوری این موقعیت متفاوت است ، ذکر کن تا دلایلم را عنوان کنم...بابت توجه شما بی نهایت سپاسگذارم... و منتظر ادامه بحث....
مهردادفلاح:
مازیار عزیز!
پس این ها که نوشته ام از ؛خواندیدنی ؛ هام چیست ؟!
۱-حرف ، کلمه و گزاره، خوب اگر ببینی، بر صفحه ی کاغذ که می آیند ، تصویرند ؛ سیاه و سفید یا رنگی، در ماهیت این موضوع خللی به وجود نمی آید . کاری که من در این شعر ها کرده ام ، شاید برجسته کردن این ویژگی باشد. اتفاق عجیبی در این زمینه نیفتاده. عجیب شاید آن باشد که این رفیقت توانسته سازمان دیداری شعر را از حالت منجمد شده در توالی ریاضی سطر ها برهاند. در این کار ها نمی شود از سطر اول ، دوم ، سوم و ... سخن گفت . به علاوه ، این جا چشم خوانبیننده حرف اول را می زند ، نه سامان خطی از پیش تععین شده توسط مولف ، در چینش سلسله مراتبی گزاره ها...
نه ، واژه این جا حضور کنش مند تری دارد و مگر در این شعر ها واژه نیست؟! و دیگر آن که ما در این شعر ها هم تصویر دیداری و گرافیکال داریم هم تصویر خیالی و ذهنی . برای رسیدن به این شعر ها ،چیزی از داشته های پیشین شعر کم نکرده ام.
۲-دنیای امروز دنیای درهم شدن مرزها و آمیختگی هاست. چشم و گوش من دم به دم به دستم طعنه می زنند و زبانم از پایم دراز تر می رود ...
..
..
..
کار شاعر به گمانم این است : به تاخیر انداختن شعر به هر طریق ممکن !
-ریشه یابی خوب است برای آشنا کردن غریبگی ،ولی ریشه باید که ریشه باشد ، نه ریش! این نمونه ها که تو آوردی و گفتی شاعران سلف از باب تفنن بدان می پرداخته اند ، خب در نوع خودش کاری ست و چه عیبی دارد آن چه زمانی بازی بوده ، حالا خطرگری باشد و مرز شکنی؟
البته که فاصله برداشته ایم ما زیاد! و دیگر آن که شاعر حساب پس نمی دهد محبوبه جان. چه کسی گفته که نقاشی باید عمق داشته باشد حتمن ؟ نام یعنی چه ؟ یعنی بگویم این ها که می نویسند مرا مثلن شعر نیست ؟ بگویم که دارم ذوق ورزی می کنم ؟ ابدن!
لج نمی کنم با کسی و می دانم که تو هم لج نکرده ای با من . بر نمی خورد به من اگر که نقدم کنی و به انکار هم عادت کرده ام انگار! راه می برندم این شعر ها ( ی خواندیدنی یا که نقاشعر ها ) و من حاشا که دست از توی دست شان بکشم بیرون!
باورم چنین است که شاعر در هردوره ی شعری اش، اگر که سبک و زبان و بیانش عوض نشود ، مرده است . مثال دلخواهم در این زمینه ( گیرم که نقاش ) ، پابلو پیکاسوست : هنرمندی چند سبکه و چند چهره!
طبیعی نیست که مهرداد فلاح ( مثلن )، امروز همان جور شعر بگوید که ده سال پیش . من می گویم اگر شاعر از این کتاب تا آن کتابش ، سبکش را نتواند نو کند ، دیگر شایسته ی این نیست که او را پیشرو یا متفاوت نویس یا رادیکال یا ... بنامیم. کسی را که در جاپای دیروزش درجا می زند امروز ، چه گونه می شود "پیشرو" خواند؟! شاعری را که زمانی "دیگرنویسی" می کرد و حالا دارد از دست خودش "رونویسی" می کند ،انصاف است که پرچمدار بخوانیم؟!بگذریم از آن کسان که همان "تک سبک" شان را هم نتوانستند ثبت کنند و آن دیگر کسان که شعرشان هیچ جلا و جرقه ای ندارد و دادشان بلند : ... شاخ دارم به هوا!
و نکته ای دیگر: شدنی ست آیا نو شود چیزی ،قیافه اش ولی نو نشود ؟ می شود ؟!
نام تازه اگر خواهی ،جان و جمال تازه بیاور شاعر!
این جا و در این مزایده ، خوانبیننده ی شعر هنوز از سطر خوانی رها نیست ، ولی دارد مقدمات رسیدن به این رهایی را تجربه می کند . این صفحه یا صحنه ، حرف های دیداری آشکاری دارد که در برخورد اول ، تمام نمای خود را در معرض مخاطب می گذارد . این جا ما با بالا و پایین و چپ و راست صفحه روبه روییم بیشتر تا با سطر اول و دوم و ... روایت را موتیف های بصری به شیوه ی خودشان پیش می برند نه گزاره ها و سطر ها. حتا می خواهم جرات کنم و بگویم که واژه ها و گزاره ها نیز به موتیف های بصری بدل شده اند و این همان اتفاقی ست که در کارهای خواندیدنی ام به عینه رخ داده است.
این جا رنگ هنوز خیلی بازی نمی کند در متن ، ولی هست ( گیرم سیاه یا خاکستری ).
حرف این نیست که شعر را به نقاشی برسانیم . نکته این است که قیافه ی شعر را نو کنیم و او را از مرز های مسلمی که قابش ( عذابش ) شده اند، برهانیم. چرا ؟ چون زیست انسان امروز می طلبد. همه ی تجربه ی من به من می گوید: تو مالتی مدیایی!
هستم!
قبول!
هستی ؟
۸- باز هم بگویم ؟
بگذریم...
..
..
..
شما بگویید!
البته که این حرف ها ادامه دارد و گفتنی بسیار ... فقط دلم نمی خواهد به تهی گویی بیفتم و یا حرف هام شعرم را توی خودش قاب کند به عبث... من از این عبث نویسی هیچ باکم نیست و می توانم تا همیشه ور بزنم ...!
..
..
..
البته که می زنم جانا!
احسان مهدیان:
مازیار جان - با سلامی دوباره می گویم:
بعد از فعل و انفعالاتی که منجر به جریان شعری دهه ی هفتاد شد با توجه به مناسبات جدید و شتابی که منجر به تغییرات سریع گردیده و به نظر می رسد انتظار برای تثبیت وتسلط نوعی از شعر در ادبیات امروز کاری بیهوده بوده و تقریبا ناشدنی ست ، فضا برای تغییرات جزئی اما سریع آماده شده است به شکلی که تثبیت یک جریان شعری برای مدت یک دهه را کاملا سلب نمود . در نتیجه اعتقاد داریم حضور و ظهور پیشنهادات جدید و افزودن آن بر ظرفیت های شعرامروز حرکتی معقول ودر عین حال پیشرو است چراکه این تغییرات با حضور مستمر خود امکان تسلط نوعی خاص از رفتار تمامت خواهانه را سلب می نماید . و این دمکراسی خواهی در تقابل تمامت خواهیست .
شخصا ازاینکه فرد و یا عده ای با نوعی حس مالکانه دورخیز کنند و با اندوخته هایی نا کافی دهه های دیگر را برای خود و نام خود هدف قرار دهند،در روند شعر امروز اعتقادی ندارم .
در حالیکه پیشنهادات جدید می تواند هم زمان بر شتاب فزاینده ی تغییرات تاثیر گذاشته و هم دریچه های زیبایی شناختی و .... ( مجموعه ی تکنیک ها ، رفتارهای زبانی ، ...) جدیدی را برآن بگشاید .
خب ! در باره آنچه مربوط به نظر گاه جناب مهرداد فلاح است حتما منتظر می مانیم تا از خودشان بخوانیم .
مازیار عزیز
هرکدام از انواع پیشنهاداتی که امروزه می بینیم چه با نام و چه بی نام می توانند وارد این چرخه گردیده و در صورت دارا بودن پتانسیل لازم مدت ماندگاری و تاثیر گذاری خود را تعیین نماید و در غیر اینصورت در تقابل با پیشنهادات دیگر، کنار زده خواهد شد . چراکه حوزه ادبیات کاملا جدی بوده و تعارف پذیر نیست .
اینگونه روش ( پیشنهادات ) چه از سوی مهرداد فلاح یا ادبیات رادیکال بومی و یا احسان مهدیان و هرشخص نامدار و بی نام دیگر جوهره خود را در فرایند شعر نشان خواهد داد.
همانگونه که گفتم ادبیات رادیکال بومی یا آنچه هنوزآقای فلاح نامی بر آن نگذاشته ودیگر نامها نیاز به مانیفست هایی نظیر آنچه در دهه های ماقبل شاهد آن بودیم ندارند ( مهم کاربری بودن آنهاست) اما تحلیل ، تشریح ، تفسیر وتبیین ِ ضرورت حضور آنان نیز امری لازم و اجتناب ناپذیر است که تاکنون در این بخش رادیکال بومی ها فعال ترند . یاد آور می شوم که آنچه مورد نظر من هست شاید در جاهایی از ادبیات ما بوده و اکنون ظهور آن ضروری به نظر می رسد الزاما اختراع هم نیست بلکه یک کشف و یا بسط و گسترش و پر رنگ تر شدن هم می تواند در این چرخه پذیرفته شود .
در پایان بنده هم فکر می کنم نامها اگرچه قرار دادی و غیر قطعی هم باشند، بالاخره نوعی مشخصه برای ارجاع و شناسایی هستند .
برای مهرداد فلاح عزیز تعیین تکلیف نکرده ام اما گمان نمی کنم او هم برای این پیشنهاد نامی نداشته باشد. تاکید می کنم که این نام ها نباید برای شعر و حوزه ادبیات موجب نوعی محدودیت و الزامات از پیش تعیین شده گردد.
باز هم تاکید می کنم وبر این اعتقادم که اساسا وجود چنین مباحثی باعث رشد و بالندگی ادبیات ما می شود و نفی آن یعنی نفی نو آوری که ذات شعر با آن سر ناسازگاری دارد .
قطعا فیگورها و خود شیفتگی ها را نیز پس می زند چرا که امروزه نسل ما نسل غربال به دستان مورد نظر نیما ست . تا بعد هجوووووووووووووووووووووووووووووووم
مقاله ی ابوالفضل حسنی پیرامون این مباحث را می توانید در وبلاگ چت نشینی بخوانید
به علت حجم بالای مطالب ،بقیه بحث را در صفحه
وبلاگ مازیارستان پی می گیریم... اینجا که دیگر
بلاگ اسکای نمی گذارد مطلب اضافه شود... پس
دوستان بیایید مازیارستان ...
"شعر پیشرو " ، " شعر رادیکال " ، " شعر متفاوت " ،" شعر دیگر " و ... این نام ها که بار ها در نوشته های از شعر و درباره ی شعر این سال های ما تکرار شده ، چه می خواهد بگوید با ما ؟
آیا این میل به نام گذاری، فقط به دوره ی ما منحصر می شود و این که شعر فارسی در یکی دو دهه ی گذشته ، ماجراهای بسیاری را پشت سر گذاشته و درگیر مرز شکنی و نوجویی بوده ، زمینه ساز برآمدن این برچسب های متعدد بوده ؟ من می گویم آری و نه. دم و دنباله ی درازتری هم دارد این بازی.
مگر نه این که بیش از هزار سال پیش، فرخی سیستانی چنین گفته : سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر ! و از یادمان نمی رود که شعر امروز فارسی ، فرزند خلفِ ناخلف ترین شاعر ایرانی ، نیما یوشیج است.
من می گویم شعر خلاق ، یک فرآورده ی "گسسته پیوسته" است.گسستگی دارد از آن چه پیش از آن بوده به نام شعر .چراکه ظاهر و باطنش نو شده. پیوستگی دارد به شعری که از بطن آن سر برآورده . می گوید : تازه ام ! و این تازگی را در آینه ای اعلام می کند که همانا شعر مرسوم می شود خواندش . مقیاس این ادعا ، فرق بین این و آن است دیگر . تازه باید با کهنه سنجیده شود .
کهنگی در شعر البته از لونی دیگر است . شعر خوب کهنه هرگز نمی شود . کنار گذاشتنی نیست . پیر می شود ،ولی نمی میرد. در هنر هیچ اثری اثر دیگر را تصرف نمی کند . اما نمی شود که شعر امروز شبیه شعر دیروز باشد . قیافه عوض می کند شعر در هر دوره و سیاقَِ زیستنش هم جور دیگری می شود . این ها همه بدیهی است . عجیب وقتی است که ناگهان چنان ریخت غریبی به خود می گیرد شعر که در برخورد های اول به تردید می افتیم در شعر نامیدنش. این جاست که غوغا به پا می شود و شعر ما در دهه ای که پشت سر گذاشته، از این غوغاها کم نداشته...
نونویسی به گمان من دلبخواهی نیست . نمی شود اراده کرد و یا خواب نما شد و کبوتری از آستینِ شعبده پر داد. هزار دست در کار است این جا . زمانه باید بخواهد و زندگی فرمان دهد . از کوزه ای که مولف ، همان تراود که در اوست و او گاهی که شاعر می شود، تن هاست نه یک تن .
پیش خیلی آمده که شعر در دوره ای هیچ موجی ،توفانی به خود نگرفته. چرا ؟ آیا هرچه شاعر که در آن دوره ،نازا و سترون بوده؟ آیا میل کسی به سویی نرفته اصلن که نو بخواهد؟من می گویم چرا ،ولی همان هزار دست این جا بی کار بوده لابد که کارستانی پیش نیامده در شعر.
می لرزندبرخی همیشه
برخی همیشه شلوغند
همیشه برخی بر می گردند .
شیپور می گوید : مرز ها را برای شکستن کشیده اند...!
منی که این ها را می نویسد این جا ، خودش هم می داند که اهل خطر است در شعر. خطرگران خطه ی شعر ،هماره گرمِِِ شکستن مرزهایند . نرم نوشتاری و فرم دیداری شعر نو که شود ، لاجرم پای نام تازه پیش کشیده می شود . نام البته که قاب است و قاب هم هی ... خوب که نیست . شعری که توی قاب برود، درآوردنش از قاب ( نام ) مصیبت است .شاعر خلاق و خطر پذیر ،از قاب می گریزد.
عیب بزرگ منتقدان کله گنده ی دهه ی 40 این بود که شاعر را سیخ می زدند برای رسیدن به زبان خاص در شعر. شاعر صاحب سبک ، شکی نیست که زبان ساز و زبان باز است . زبان توی شعر چنین شاعری دهان است و شاعر از دهان زبان است که فواره می زند. شکی نیست! ولی چه سود که شاعران بزرگ پشت سر، همه در دام خودشان افتادند. بیشر می گویم.
شاعر مگر آدم نیست ؟
آدم مگر همیشه یک جور است؟
من 20 ساله با من 40 ساله فرقی نمی کند؟