سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1388

 

حرکت از "ضد شعر"  تا  "شعر" در آثار "رضاخاتمی"  

 

با نگاهی گذرا به آثار رضا خاتمی از سال گذشته تا به امروز ما با یک روند منظم و منطقی روبرو هستیم. او ابتدا با حرکت از شکلی که به نوعی "ضدشعر" محسوب می‎شد ،حرکت نمود.یعنی در واقع آثار ابتدایی او به نوعی "ضدشعر" بود. "ضدشعر" به این معنا که او سعی نمود از شکل سنتی "ذهنیت‎گرایی" ادبیات فارسی، متنی را استخراج نماید که مبتنی بر "عینیت" باشد. در آثار او کمتر می‎شد اثری از گزاره‎های انتزاعی و آبستره یا ترکیب‎سازی‎های استعاری ملاحظه نمود. ولی این نوع متن "ضدشعر" تا آنجایی توانست به حیات خود ادامه دهد، که تکنیک‎های سنتی بدل به تکنیک‎های تازه و اختصاصی او نشده بود. یعنی روند حرکت او برای رسیدن به "شعر"  را باید در نوعی متن "ضدشعری" جستجو کرد. متنی که به نظر می‎رسد مولفش می‎خواست، هرچیزی بگوید جز شعر. شعر گفتن مهم نبود، بلکه اصل ماجرا تولید یک اثر قلمداد می‎شد؛ حالا هر نامی که بر آن نهاده شود، احتمالا برای مولف چندان اهمیت نداشت. بنابراین من بر آثار اولیه "رضاخاتمی" نام "ضدشعر" را نهادم، شاید هم این موضوع اصلا برای او مهم نباشد و این موضوع برای من هم چندان مهم نیست که او به چه چیزی می اندیشید. اما با ظهور تکنیک‎ها و حربه‎های جدید شعری همچون طنزکنایی، ایجاز، راست‎نمایی، غافلگیری و... و عدم توجه به تکنیک‎های سنتی و کلیشه‎ای همچون استعاره و ترکیب‎های انتزاعی  و عدم التقاط این تکنیک‎های نو با ماسبق خود، یک نوع استقلال متنی در آثار این شاعر به وجود آمد که بسیار در خور توجه است. ما این روند تحول از "ضدشعر" تا "شعر" را تا آثار متاخر وی مشاهده می‎کنیم؛این در حالی است که نباید فراموش کنیم، فاصله "شعر" با "ضدشعر" به اندازه یک تارمو است. بگذارید کمی این مسئله را روشنتر کنیم و با مثالی دم‎دستی و قابل لمس به سراغ این نظریه برویم:

«حکایت "رضاخاتمی" شبیه انسانی است که دیگر از شهر نشینی خسته شده و یک انسان "ضدشهر" گردیده، او بار و بنه خود را جمع کرده و دل به کوه و بیابان زده و در ینگه دنیا برای خود خانه‎ای ساخته تا به تنهایی زندگی کند. خانه‎ای که با تمام خانه‎های شهری فرق دارد. وسایل خانه‎اش را به گونه‎ای انتخاب می‎کند که کاملا با شهر متفاوت باشد. بنابراین او تبدیل به یک انسان "ضدشهر" شده و زندگی خود را آغاز نموده است، اما زمانی نمی‎گذرد که رهگذری از کنار خانه او در حال عبور است و از زندگی متفاوت او خوشش می‎آید، رضا برای او هم خانه‎ای مشابه خانه خودش می‎سازد، رهگذران تازه‎ای می‎آیندو از این فرم زندگی خوشش‎شان می‎آید و رضا برای آنها هم خانه می‎سازد، رضا شدیدا مشغول ساخت و ساز شده و انقدر می‎سازد و می‎سازد و می‎سازد که حالا وقتی مازیار عارفانی می‎خواهد از دور به خانه او بنگرد، نمی‎تواند آن اولین خانه‎ای که خاتمی به خاطر "ضدشهریتش" ساخته را تشخیص بدهد، چون آن منطقه خود حالا تبدیل به یک "شهر" شده، شهری که شکلش با شهرهای دیگر متفاوت است. از ابزار متفاوتی ساخته شده و وسایل درونی‎اش نیز متفاوت است. بدینگونه هرچند "رضاخاتمی" به خاطر "ضدشهر" بودنش شروع به انجام چنین کاری کرد، اما در نهایت به "شهریتی" دچار شد که این بار مسببش خودش بود.»

شاید با این مثال بهتر بتوان عبور از مرحله "ضدشعر" به سمت "شعر" را در آثار این شاعر درک کرد. اما نباید از یاد برد در شهری که برای خاتمی مثال زده شده، معمار تنها همان اولین نفر است و کس دیگری معمار نیست. در شرایطی که دیگر شهرها را معمارانی متفاوت با سبک‎هایی متفاوت می‎سازند. از اینرو تمام خانه‎ها(شعرها) از لحاظ صورت و پیوند با هم ارتباطی ناگسستنی دارند: ارتباط در محوریت ساخت.

 به جرات می‎توان گفت که یکی از مهمترین زیرساخت‎های آثار این شاعر، که بسیار نو و استراتژیک بود، حضور یک راوی خاص در تمام آثار وی است؛ یعنی تمام متن‎های رضاخاتمی را یک نفر روایت می‎کند. ما در کمتر شعری با تغییر راوی روبرو هستیم. از اینرو می‎توان بر نظریه "پازل روایتی" در آثار رضا خاتمی بار دیگر مهر تایید زد و اعلام داشت که قرائت تحلیلی یک اثر این شاعر بدون در نظر گرفتن آثار دیگر او امکان پذیر نمی‎باشد و تنها در حد نگاه کردن به قطعه‎ای کوچک از یک پازل می‎باشد و از اینرو هم آن قطعه بی‎معنا خوانده خواهد شد و هم نقد اثر بی‎اساس خواهد بود. "شعرنو" مسلما "نقدنو" می‎خواهد. با ابزار کلیشه‎ای شعر ماسبق نمی‎توان به سراغ شعری رفت که پیراهنش را عوض کرده است.

اما به راستی با حضور یک راوی در تمام آثار این شاعر چه اتفاقی افتاده است؟ این موضوع را می‎شود به 3 آیتم برجسته بسط داد:

1)      ۱) در شعر دهه هفتاد نوعی از نوشتار تحت عنوان چندصدایی ظهور کرد که اعتقاد داشت، صداهای گوناگون در یک شعر می‎توانند با هم به گفتگو بپردازند و باید از محوریت کلام مولف عبور کرد، در این نظریه عنوان شد که انسان در شرایط مختلف، به شیوه‎های زبانی متفاوتی سخن می‎گوید و این موضوع در شعر نیز باید اجرایی شود؛ اما به این مسئله دقت نشد که در نهایت فاعل نویسای تمام صداها یک نفر است و در هر شرایطی سایه سنگین مولف بر صداها حکمفرما خواهد بود. از اینرو این تئوری در درون خود با یک تناقض فاحش روبرو بود ، و درست به چیزی برمی‎گشت که می‎خواست از آن عبور کند و آن هم به شکلی بسیار گسترده‎تر و تصنعی‎تر. در یک شعر می‎شد با کارکترهای کارگر، معلم، بسیجی، شاعر، روانی، فاحشه، فالگیر و ... روبرو شد، اما در واقع همه اینها محصول زبانی یک نفر بودند: مولف. در نهایت باز هم همه چیز به این سایه سنگین مولف ختم می‎شد. در واقع با این نوع از نوشتار، کاراکترها "قالب‎بندی" می‎شدند، یعنی مثلا "معلم" از قالبی که از پیش در جامعه برای او تعیین شده بود، نمی‎توانست چندان بیرون بزند، معلم تنها می‎توانست از شیوه‎ای زبانی سود جوید که "معلم‎بودنش" را اثبات کند، در این نوع از شعر پس یکی از مهمترین معضلات همین "قالب‎بندی از پیش تعیین شده" کاراکترها بود. اما دومین مشکل را می‎توان اینگونه عنوان کرد که در این نوع از شعر، کارکترها در شرایط متفاوت، واکنشی متفاوت ارائه‎ نمی‎دادند، بلکه این مولف بود که برحسب نیاز در شرایط متفاوت کاراکترهای متفاوتی را بر‎می‎گزید. اما در شیوه‎اجرایی رضاخاتمی به نظر می‎رسد که ماجرا متفاوت باشد. از آنجایی که راوی اغلب آثار او یکی هستند، کاراکتر او مجبور به واکنش‎های متفاوت در شرایط مختلف است و جز این چاره‎ای ندارد. ضمنا کاراکتر او "قالب بندی از پیش تعیین شده‎ای" ندارد و به راحتی می‎تواند در شرایط مختلف تغییر شکل دهد. همین "یک کاراکتر خاص"، می‎تواند هم معلم شود، هم شاعر، هم بسیجی، هم... و ... از اینرو این تغییری تاکتیکی از شعر "چندصدایی" به نوعی از شعر است که ماهیت "چند رفتاری" دارد و به نوعی زندگی مولف (در معنای عام و خاص کلمه) بسیار نزدیکتر است. مولف در زندگی بیرونی خود نمی‎تواند نقش چند نفر را همزمان بازی کند و چند نفر باشد، اما به عنوان یک فردخاص، این پتانسیل را دارد که در طول یک مدت زمانی، چند رفتار و چند پروسه را زندگی کند. از اینرو شاید یکی از مهمترین دلایل وجود ایجاز را می‎توان در آثار این شاعر به خوبی درک کرد. زیرا او فقط برشی از یک زمان خاص را به معرض نمایش می‎گذارد: یک قطعه پازل را.

2)    ۲) مسئله حضور یک راوی در اغلب آثار اما به اینجا هم ختم نمی‎شود، بلکه این موضوع بر هر سه ضلع اصلی اثر (مولف، متن، مخاطب) تاثیرگذار است. مخاطب آثار رضاخاتمی باید حرفه‎ای شود. او باید پیگیر باشد تا سرنخ ماجرا را گم نکند. به نوعی می‎شود گفت که مخاطبین شعرهای او باید تخصصی باشند تا روند حرکتی راوی را گم نکنند. این مسئله شاید به نوعی سبب آشتی مخاطب با شعر هم شود. این سیستمی است که داستان‎های "هزار و یک شب" نیز بر همین اساس استوار شده‎، سیستمی که بیشتر شبیه شکل سریالی است، تا فیلمی. مخاطب این دسته آثار باید مدام پیگیر حرکت راوی از اثری به اثر دیگر باشند و اینگونه است که ما شاهد هستیم برای رهیافت به آثار او حتی شکل خواندن مخاطب نیز باید دستخوش تغییر شود، همانگونه که شکل قرائت آثار نیما برای مخاطبینش نیز متفاوت شده بود.

3)    ۳) اما ماجرا به همین جا هم ختم نمی‎شود. زمانی اگر در نقد و تحلیل، واحد شعر "کلمه" بود و سپس تبدیل به "گزاره" شد و در زمان متاخر واحد شعر را "متن" در نظر گرفتند، با حضور یک کاراکتر در اغلب متن‎های یک شاعر و به وجود آمدن چنین وضعیتی، واحد شعر را دیگر نمی‎توان "متن" دانست، بلکه باید واحد شعری را "تمام متون" یک شاعر در همان دوره خاص(یعنی تا زمانی که به این کار ادامه میدهد) قلمداد کرد. این در واقع هوشمندانه‎تری روشی بود که می‎شد "فاصله‎گذاری بکتی" را وارد عرصه شعر نمود. در این روش، فاصله میان متن‎های متفاوت یک شاعر با هم به شکل جالبی از بین می‎رود و می‎توان تمام متن‎ها را در چهارچوب یک متن بزرگتر و در حال گسترش مورد بررسی قرار داد. این موضوع شاید یکی از مهمترین دستاوردهای رضاخاتمی باشد.

به هررو حرکت این شاعر از سمت "ضدشعر" به سوی"شعر" به نظر میرسد حامل نکات برجسته و دستاوردهای موفقی بوده است که باید منتظر ماند و دید به کجا می‎رسد، هرچند همچنان به اصطلاح منتقدان، درباره آثار او سکوت کرده‎اند و حرفی نمی‎زنند و به همان نقد و تحلیل شکل‎های سنتی دلخوش کرده‎اند، اما باید قبول کرد که این شاعر راه خود را پیدا کرده و احتمالا آینده‎ای درخشانتر از همنسلان خود را پیش رو دارد. البته بازهم می‎گویم: باید منتظر ماند و دید.