حرکت از "ضد شعر" تا "شعر" در آثار "رضاخاتمی"
با نگاهی گذرا به آثار رضا خاتمی از سال گذشته تا به امروز ما با یک روند منظم و منطقی روبرو هستیم. او ابتدا با حرکت از شکلی که به نوعی "ضدشعر" محسوب میشد ،حرکت نمود.یعنی در واقع آثار ابتدایی او به نوعی "ضدشعر" بود. "ضدشعر" به این معنا که او سعی نمود از شکل سنتی "ذهنیتگرایی" ادبیات فارسی، متنی را استخراج نماید که مبتنی بر "عینیت" باشد. در آثار او کمتر میشد اثری از گزارههای انتزاعی و آبستره یا ترکیبسازیهای استعاری ملاحظه نمود. ولی این نوع متن "ضدشعر" تا آنجایی توانست به حیات خود ادامه دهد، که تکنیکهای سنتی بدل به تکنیکهای تازه و اختصاصی او نشده بود. یعنی روند حرکت او برای رسیدن به "شعر" را باید در نوعی متن "ضدشعری" جستجو کرد. متنی که به نظر میرسد مولفش میخواست، هرچیزی بگوید جز شعر. شعر گفتن مهم نبود، بلکه اصل ماجرا تولید یک اثر قلمداد میشد؛ حالا هر نامی که بر آن نهاده شود، احتمالا برای مولف چندان اهمیت نداشت. بنابراین من بر آثار اولیه "رضاخاتمی" نام "ضدشعر" را نهادم، شاید هم این موضوع اصلا برای او مهم نباشد و این موضوع برای من هم چندان مهم نیست که او به چه چیزی می اندیشید. اما با ظهور تکنیکها و حربههای جدید شعری همچون طنزکنایی، ایجاز، راستنمایی، غافلگیری و... و عدم توجه به تکنیکهای سنتی و کلیشهای همچون استعاره و ترکیبهای انتزاعی و عدم التقاط این تکنیکهای نو با ماسبق خود، یک نوع استقلال متنی در آثار این شاعر به وجود آمد که بسیار در خور توجه است. ما این روند تحول از "ضدشعر" تا "شعر" را تا آثار متاخر وی مشاهده میکنیم؛این در حالی است که نباید فراموش کنیم، فاصله "شعر" با "ضدشعر" به اندازه یک تارمو است. بگذارید کمی این مسئله را روشنتر کنیم و با مثالی دمدستی و قابل لمس به سراغ این نظریه برویم:
«حکایت "رضاخاتمی" شبیه انسانی است که دیگر از شهر نشینی خسته شده و یک انسان "ضدشهر" گردیده، او بار و بنه خود را جمع کرده و دل به کوه و بیابان زده و در ینگه دنیا برای خود خانهای ساخته تا به تنهایی زندگی کند. خانهای که با تمام خانههای شهری فرق دارد. وسایل خانهاش را به گونهای انتخاب میکند که کاملا با شهر متفاوت باشد. بنابراین او تبدیل به یک انسان "ضدشهر" شده و زندگی خود را آغاز نموده است، اما زمانی نمیگذرد که رهگذری از کنار خانه او در حال عبور است و از زندگی متفاوت او خوشش میآید، رضا برای او هم خانهای مشابه خانه خودش میسازد، رهگذران تازهای میآیندو از این فرم زندگی خوشششان میآید و رضا برای آنها هم خانه میسازد، رضا شدیدا مشغول ساخت و ساز شده و انقدر میسازد و میسازد و میسازد که حالا وقتی مازیار عارفانی میخواهد از دور به خانه او بنگرد، نمیتواند آن اولین خانهای که خاتمی به خاطر "ضدشهریتش" ساخته را تشخیص بدهد، چون آن منطقه خود حالا تبدیل به یک "شهر" شده، شهری که شکلش با شهرهای دیگر متفاوت است. از ابزار متفاوتی ساخته شده و وسایل درونیاش نیز متفاوت است. بدینگونه هرچند "رضاخاتمی" به خاطر "ضدشهر" بودنش شروع به انجام چنین کاری کرد، اما در نهایت به "شهریتی" دچار شد که این بار مسببش خودش بود.»
شاید با این مثال بهتر بتوان عبور از مرحله "ضدشعر" به سمت "شعر" را در آثار این شاعر درک کرد. اما نباید از یاد برد در شهری که برای خاتمی مثال زده شده، معمار تنها همان اولین نفر است و کس دیگری معمار نیست. در شرایطی که دیگر شهرها را معمارانی متفاوت با سبکهایی متفاوت میسازند. از اینرو تمام خانهها(شعرها) از لحاظ صورت و پیوند با هم ارتباطی ناگسستنی دارند: ارتباط در محوریت ساخت.
به جرات میتوان گفت که یکی از مهمترین زیرساختهای آثار این شاعر، که بسیار نو و استراتژیک بود، حضور یک راوی خاص در تمام آثار وی است؛ یعنی تمام متنهای رضاخاتمی را یک نفر روایت میکند. ما در کمتر شعری با تغییر راوی روبرو هستیم. از اینرو میتوان بر نظریه "پازل روایتی" در آثار رضا خاتمی بار دیگر مهر تایید زد و اعلام داشت که قرائت تحلیلی یک اثر این شاعر بدون در نظر گرفتن آثار دیگر او امکان پذیر نمیباشد و تنها در حد نگاه کردن به قطعهای کوچک از یک پازل میباشد و از اینرو هم آن قطعه بیمعنا خوانده خواهد شد و هم نقد اثر بیاساس خواهد بود. "شعرنو" مسلما "نقدنو" میخواهد. با ابزار کلیشهای شعر ماسبق نمیتوان به سراغ شعری رفت که پیراهنش را عوض کرده است.
اما به راستی با حضور یک راوی در تمام آثار این شاعر چه اتفاقی افتاده است؟ این موضوع را میشود به 3 آیتم برجسته بسط داد:
1) ۱) در شعر دهه هفتاد نوعی از نوشتار تحت عنوان چندصدایی ظهور کرد که اعتقاد داشت، صداهای گوناگون در یک شعر میتوانند با هم به گفتگو بپردازند و باید از محوریت کلام مولف عبور کرد، در این نظریه عنوان شد که انسان در شرایط مختلف، به شیوههای زبانی متفاوتی سخن میگوید و این موضوع در شعر نیز باید اجرایی شود؛ اما به این مسئله دقت نشد که در نهایت فاعل نویسای تمام صداها یک نفر است و در هر شرایطی سایه سنگین مولف بر صداها حکمفرما خواهد بود. از اینرو این تئوری در درون خود با یک تناقض فاحش روبرو بود ، و درست به چیزی برمیگشت که میخواست از آن عبور کند و آن هم به شکلی بسیار گستردهتر و تصنعیتر. در یک شعر میشد با کارکترهای کارگر، معلم، بسیجی، شاعر، روانی، فاحشه، فالگیر و ... روبرو شد، اما در واقع همه اینها محصول زبانی یک نفر بودند: مولف. در نهایت باز هم همه چیز به این سایه سنگین مولف ختم میشد. در واقع با این نوع از نوشتار، کاراکترها "قالببندی" میشدند، یعنی مثلا "معلم" از قالبی که از پیش در جامعه برای او تعیین شده بود، نمیتوانست چندان بیرون بزند، معلم تنها میتوانست از شیوهای زبانی سود جوید که "معلمبودنش" را اثبات کند، در این نوع از شعر پس یکی از مهمترین معضلات همین "قالببندی از پیش تعیین شده" کاراکترها بود. اما دومین مشکل را میتوان اینگونه عنوان کرد که در این نوع از شعر، کارکترها در شرایط متفاوت، واکنشی متفاوت ارائه نمیدادند، بلکه این مولف بود که برحسب نیاز در شرایط متفاوت کاراکترهای متفاوتی را برمیگزید. اما در شیوهاجرایی رضاخاتمی به نظر میرسد که ماجرا متفاوت باشد. از آنجایی که راوی اغلب آثار او یکی هستند، کاراکتر او مجبور به واکنشهای متفاوت در شرایط مختلف است و جز این چارهای ندارد. ضمنا کاراکتر او "قالب بندی از پیش تعیین شدهای" ندارد و به راحتی میتواند در شرایط مختلف تغییر شکل دهد. همین "یک کاراکتر خاص"، میتواند هم معلم شود، هم شاعر، هم بسیجی، هم... و ... از اینرو این تغییری تاکتیکی از شعر "چندصدایی" به نوعی از شعر است که ماهیت "چند رفتاری" دارد و به نوعی زندگی مولف (در معنای عام و خاص کلمه) بسیار نزدیکتر است. مولف در زندگی بیرونی خود نمیتواند نقش چند نفر را همزمان بازی کند و چند نفر باشد، اما به عنوان یک فردخاص، این پتانسیل را دارد که در طول یک مدت زمانی، چند رفتار و چند پروسه را زندگی کند. از اینرو شاید یکی از مهمترین دلایل وجود ایجاز را میتوان در آثار این شاعر به خوبی درک کرد. زیرا او فقط برشی از یک زمان خاص را به معرض نمایش میگذارد: یک قطعه پازل را.
2) ۲) مسئله حضور یک راوی در اغلب آثار اما به اینجا هم ختم نمیشود، بلکه این موضوع بر هر سه ضلع اصلی اثر (مولف، متن، مخاطب) تاثیرگذار است. مخاطب آثار رضاخاتمی باید حرفهای شود. او باید پیگیر باشد تا سرنخ ماجرا را گم نکند. به نوعی میشود گفت که مخاطبین شعرهای او باید تخصصی باشند تا روند حرکتی راوی را گم نکنند. این مسئله شاید به نوعی سبب آشتی مخاطب با شعر هم شود. این سیستمی است که داستانهای "هزار و یک شب" نیز بر همین اساس استوار شده، سیستمی که بیشتر شبیه شکل سریالی است، تا فیلمی. مخاطب این دسته آثار باید مدام پیگیر حرکت راوی از اثری به اثر دیگر باشند و اینگونه است که ما شاهد هستیم برای رهیافت به آثار او حتی شکل خواندن مخاطب نیز باید دستخوش تغییر شود، همانگونه که شکل قرائت آثار نیما برای مخاطبینش نیز متفاوت شده بود.
3) ۳) اما ماجرا به همین جا هم ختم نمیشود. زمانی اگر در نقد و تحلیل، واحد شعر "کلمه" بود و سپس تبدیل به "گزاره" شد و در زمان متاخر واحد شعر را "متن" در نظر گرفتند، با حضور یک کاراکتر در اغلب متنهای یک شاعر و به وجود آمدن چنین وضعیتی، واحد شعر را دیگر نمیتوان "متن" دانست، بلکه باید واحد شعری را "تمام متون" یک شاعر در همان دوره خاص(یعنی تا زمانی که به این کار ادامه میدهد) قلمداد کرد. این در واقع هوشمندانهتری روشی بود که میشد "فاصلهگذاری بکتی" را وارد عرصه شعر نمود. در این روش، فاصله میان متنهای متفاوت یک شاعر با هم به شکل جالبی از بین میرود و میتوان تمام متنها را در چهارچوب یک متن بزرگتر و در حال گسترش مورد بررسی قرار داد. این موضوع شاید یکی از مهمترین دستاوردهای رضاخاتمی باشد.
به هررو حرکت این شاعر از سمت "ضدشعر" به سوی"شعر" به نظر میرسد حامل نکات برجسته و دستاوردهای موفقی بوده است که باید منتظر ماند و دید به کجا میرسد، هرچند همچنان به اصطلاح منتقدان، درباره آثار او سکوت کردهاند و حرفی نمیزنند و به همان نقد و تحلیل شکلهای سنتی دلخوش کردهاند، اما باید قبول کرد که این شاعر راه خود را پیدا کرده و احتمالا آیندهای درخشانتر از همنسلان خود را پیش رو دارد. البته بازهم میگویم: باید منتظر ماند و دید.