عبور از "دشمن" در شعر "رضاخاتمی"
و حضور "وضوح"
در شعر امروز آنچیزی که حوزه "عینیت" را بر "ذهنیت" غالب میکند، شاید نگاهی بیواسطه به جهان پیرامون باشد. تحلیل این مسئله احتیاج به نوعی نقد جامعهشناسی مبتنی بر تاریخ دارد. یعنی باید دید که آثار "ذهنیگرایی" بر ادبیات ما چیست و عبور از این مرحله چه نتایجی را در پی خواهد داشت؟
ذهنیگرایی از آنجا که شدیدا مبتنی بر خیالبافی (و نه تخیل) است ، همواره راهی است برای ورود به دنیایی ناشناخته، مولف با برگزیدن ذهنی گرایی، وارد جهانی میشود که هیچ نوع شناختی از آن ندارد: یک جهان تاریک.
ماحصل ورود به تاریکی چیزی نیست جز: ترس.
این سایه سنگین "ترس" در حوزه ادبیات ما آنچنان گسترده شده که در روح ایرانی تا مغز و استخوان رسوخ کرده است. مسلما ترس از تاریکی پیآمدی جز جستجوی دشمن نخواهد داشت. ما ایرانیها از این رو همواره دنبال دشمن هستیم، زیرا همواره در "جهانیذهنی" زندگی میکنیم. در درون هرچیز ، همه چیز را میبینیم جز خود همان چیز اصلی را: جهان استعاره.
ما ایرانیها به خاطر نوع ادبیات ذهنیگرایمان، اصولا به شکلی استعاری زندگی میکنیم و دنبال دشمن هستیم. با شنیدن نشانه "روز" به روشنایی فکر میکنیم، نه به ماهیت شکلی روز که میتواند هربار متفاوتتر از قبل باشد. شدیدا به دنبال معنای یکهای از واژه هستیم. در تحلیل متنهایمان نیز این رویه ادامه دارد و اگر در شعری با این متن برخورد کنیم که:
هیچ کدوم از دکمه های پیرهنم نیفتاده
الان که نگاهشون کردم
دیدم
همشون
سر جای خودشون هستن و دارن کارشون رو انجام می دن
اولین سئوالی که در ذهنمان جرقه میزند این است که منظورش از دکمه چی بود؟ دکمه یعنی چه؟ این چه نوع دکمهای است؟ شاعر چی میخواست بگوید و ... و اصلا این فرض را قرار نمیدهیم که این دکمه، خود دکمه است و چیز دیگری به غیر از خودش نیست و نمیخواهد باشد. یعنی در واقع ما عادت کردهایم که در هرچیز، چیزی غیر از خودش را ببینیم: ذهن استعاری.
ما برای نوشتن شعر، بیش از این که کاراکتر، محتوا، فرم، روایت و.. داشتهباشم، نیاز به "دشمن" داریم. شعر بدون "دشمن" یا عنصر "شر" برای ما تقریبا غیر قابل تصور است. این ذهنیت از قبل از "شاهنامه" به این طرف در ذهنیت ایرانی رسوخ کرده و جزیی جدایی ناپذیر از ماهیت ما شده است. این روند در شعر معاصر و از نیما به اینسو نیز کاملا قابل پیگیری و بحث میباشد. "شب" در شعر نیما سراسر نمادی از "شر" است و صبح نمادی از "خیر". نیما برای اینکه شعرش سرپا بایستد، به نماد شب شدیدا نیاز دارد.شعر شاملو نیز کاملا استوار به حضور "دشمن" است. اخوان، فروغ، رویایی، براهنی، احمدرضااحمدی، شمس لنگرودی، فرشته ساری، حقوقی و شاعران معاصر تر همچون باباچاهی، فلاح، عبدالرضایی، پاشا، پگاه احمدی، مریم هوله و... نیز از این قاعده مستثنا نیستند. شعر ایرانی اصولا بر پایه "دشمن" یا "شر" شکل میگیرد. البته این یک ایراد یا ضعف نیست، بلکه یک روند تاریخی و ناخودآگاه است که ذهن به ذهن به شاعران نسلهای بعدی منتقل شده است: میراث ذهنیگرایی.
حتی جالب است وقتی به سهراب سپهری نیز رجوع میکنیم، میتوانیم ردپاهای محکمی از حضور "شر" یا "دشمن" را ملاحظه کنیم، وقتی سهراب از شهری پشت دریاها حرف میزند، وقتی از چینی نازک تنهاییاش سخن میگوید یا ... میبینیم که او در واقع دارد از "شر" میگریزد و سعی بر حذف "شر" از پیرامون خود دارد، و همانطور که میدانید سعی بر حذف چیزی، یعنی وجود آن چیز. وقتی شما دستمال بر میدارید تا شیشه را پاک کنید، یعنی معتقد هستید که شیشه کثیف است. پس شعر سهراب نیز با آن نگاه ظریف و لطیفش بر پایه همین نظریه ناخودآگاهی شر بنا شده است.
این نوع نگاه استعاری به جهان ادبی، تاثیر خودش را بر ناخودآگاه جمعی ایرانی ما نیز نهاده و ما همواره دنبال دشمنیم. ما در تمامی عرصهها دنبال دشمن هستیم و بدون دشمن انگار قادر به زندگی کردن نمیباشیم. این ذهنیت استعاری، ما را همواره در معرض خطر و تهدید قرار میدهد. ما در طول زندگی مدام مشغول ترسیدن و جنگی بیپایان با شری همیشگی هستیم که همواره چهرهاش را عوض میکندو به شکلهای متفاوتی در میآید. آه از این استعاره! آه! کاش میشد گلوی استعاره را میگرفتم و با همین وصف استعاری میکشتمش که این چنین ما را ترسو و جنگجو بار آورده است، زیرا جنگجوهای جهان بیش از همه میترسند. کاش میتوانستم این استعاره را تکه تکه کنم و برای اولین بار هر چیزی را به شکل خودش ببینم و بگویم: مرگ بر استعاره که تنها دشمن ماست!
وقتی درباره عینیگرایی در شعر صحبت میکنیم، در واقع میخواهیم از همین "شر" و "دشمن" بگذریم. میخواهیم چمدانهایمان را بیاستعاره ببندیم. وقتی من میگویم که شعر "رضاخاتمی" را میپسندم، به خاطر همین عبور از "دشمن" است. آنجایی که زندگی با تمام ابزار مدرنش، چنان صراحتی دارد که نمیتوان به دنبال دشمن گشت و غرق استعارهها شد. یکی دیگر از خصیصههای بسیار مهم متون این شاعر، همین فقدان دشمن است. او هچون سهراب، دشمن را از شعرش حذف نمیکند، بلکه شعر او فاقد دشمن است. او ذهنیتی استعاری ندارد و همین بسیار مهم است:
پشه ها
پشه های لعنتی
انها
متخصصند توی پیدا کردن سوراخ های روی توری پنجره
تا بیائی به خودت بجنبی
جلوی چشمت
بازوهای لخت و سفید زنت را نیش می زنند
خوش خوراکها لعنتی
و بعد به سراغ خودت می ایند
از هیچی نمی گذرند
پشه ها
پشه های لعنتی
وقتی او از پشهها در این شعر حرف میزند، فقط دارد درباره پشهها حرف میزند. نباید گفت که منظورش از پشه چه چیزی بود؟ این پشه دیگر دشمن نیست، یک امر اتفاق افتادنی است. در واقع مهمترین نتیجه عبور از "ذهنیگرایی" به "عینیگرایی" همین شکستن دیوار بلند "دشمنیابی" است. شعر بدون دشمن، یک سر خود زندگی است با تمام درونیاتش. آن را نمیشود جدا کرد، تکه تکه کرد تا در نهایت در ماتحتش چیزی یافت و گفت: خب! شعر اینجا شکل گرفته است. این نوع نگرش تمام نظمهای ماقبل خودش را به هم میریزد و طبیعتا نباید به مذاق خیلیها خوش بیاید، چون آنها همچنان دنبال دشمن هستند و در این متن، ردپایی از دشمنان ما نیست. ما میخواهیم در هر متنی مقابلهای را ببینیم و از جنگ لذت ببریم، متنهای عاشقانه ما نیز به طرز غریبی حماسیاند، ما اصولا حماسی فکر میکنیم و عاشقانه یا هر جور دیگری مینویسیم. اما اگر "رضا خاتمی" و "رضاخاتمی"ها، متن خیلی قدرتمندی هم ننویسند، هیچ اشکالی ندارد، مهم این است که مرز بین نوشتار حماسی با نوشته اصالتا مدرن، یکسر از هم تشخیص داده شود. مهم این است که از این شالوده فکری استعاری عبور کنیم و به فضایی دیگر پا بگذاریم. "عینیتگرایی" در آغاز راه است و دربرابر نظام بلند و قطور "ذهنیگرایی" راهی دراز را در پیش دارد. شعر مبتنی بر عینیت، باید در ذهن ایرانی عاشق "دشمن" رسوخ کند و این چندان کار سهلی نیست و باور کنید سختتر از کشتن سهراب به دست رستم است. این نوع از نوشتار فقط شیوهای نوشتاری نیست، بلکه راهی است برای عبور از ناخودآگاه یک ملت، و ساخت یک نظام فکری جدید. من به خاطر اینهاست که دارم از شعر "رضاخاتمی" حمایت میکنم، اما بعضیها انگار همچنان میخواهند حرفهای نخنما را در شیپور کنند. با تمام این اوصاف به "خاتمی" باید هشدار داد که شعرهای آخرش کمی دارد از قبلیها عقبتر میرود. او باید دقت کند که وقتی از طنز، غافلگیری ، تناقضنمایی و روایتهای بکر استفاده میکند، توانسته عینیت را برجسته نماید، اما وقتی یکسر روزمرگیها را مینویسد، کار چندانی ننموده است. این نوع از نوشتار بسیار سختتر از ذهنی نوشتن است، زیرا حتما اتفاقی خاص باید متنش را زنده نگاه دارد، اگر تاریکی شب، ایرادات متن استعاری را میپوشاند و اگر دشمن میتوانست به خودی خود پایگاهی برای شعر شدن متون در دیدگاه استعاری باشد، او و دیگر شاعران عینیگرا در متنی که واضح و روز است گام برمیدارند و کلیشهها متنشان را بدل به شعر نمیکند. او باید در هر نوشته به فکر شعر شدن باشد : یک اتفاق تازه در روایت روزانهها، نه تکرار روایت.
در راستای این مقاله دوست عزیزی به نام «عه تا» سئوال جالبی را مطرح کرده که هم کامنت ایشان و هم جواب بنده در این پست درج میشودُ امید است که بحث جالبی از آب دربیاید و دیگر دوستان هم اگر مایل بودند می توانند با درج اسم و ادرس دقیق اینترنتی در این پست به بحث بپردازند...
عه تا:
قبلن گفته بودم با تعدادی سئوال (به منظور بسط بحث) بر میگردم . بعد از خواندن مطالب شما که فراتر از معرفی و تحلیل شعر اقای خاتمی حاوی یک نظریه نسبتن جدید دشمن شناسی حوزه ی شعر است از شما می پرسم:
گفتار شما در خصوص دشمن و دشمن تراشی و ربط ذهنیت گرایی شاعرانه به مقوله دشمن لااقل برای من یک نظریه ی نو است . صرفنظر از تازگی یا سابقه این بحث گمان میکنم ایدئولوگ یا مبدع حرف نو پیش از فرض اثبات نظریه اش و سپس استناد به ان در تحلیل روند شعری یک شاعر اول باید به سئوالات و ابهاماتی که حول نظریه اش وجود دارد پاسخ دهد
۱- لطفن ابتدا در خصوص تفکیک (خیالبافی) با (تخیل) از دید این نگاه عینیت گرا بیشتر توضیح دهید و در صورت امکان مصادیق بارز این تفرق را با توجه به اینکه عینیت گرایی بخصوص وقتی پای تشریح در میان است ملزم به اثبات مصدق و مدلل شرح است بفرمایید.
۲-از انجا که به نقد جامعه شناسی مبتنی بر تاریخ تاکید دارید و باز هم از انجا که(این سایه سنگین "ترس" در حوزه ادبیات ما آنچنان گسترده شده که در روح ایرانی تا مغز و استخوان رسوخ کرده است) معتقدید لطفن رد پای این سایه سنگین را در اثار شعرای متقدم و معاصر ترجیحن با ارئه فاکت مشخص بیان فرمایید تا نخست احتمال سوء برداشت از منظور شما حدف شود و مخاطب در فهم کنه مقصود شما دچار خلط مبحث نشود چرا که فعلن اگر چه در برخی حوزه ها (مثلن سیاست) با موجودیت این پدیده موافقم اما شعر وادبیات را در بند این توهم (دشمن سازی ناشی ازماهیت ذهنیت گرایی) نمی بینم مگر اینکه توضیح بیشتر شما مجابم کند. سئوالات زیادی در ذهن است که اگر اقای عارفانی اندیشمند مایل به ادامه بحث باشند به عنوان ایراد اشکال بر گفتار طرح می شوند اما بخاطر حصول نتیجه و بخصوص که اصل ادعا در همین اوایل نقد شما مطرح شده است بهتر است بتدریج طرح و بحث شوند.
مازیار عارفانی به عه تا:
عه تای عزیز سلام
اول از هم یک گلایه دارم، اینکه چرا "عهتا"؟ آیا این یک اسم مستعار است یا نه؟ اگر هست، مگر نام خودت چه اشکالی دارد؟ تمام نامهای جهان زیبایند و هر لحظه میتوانند زیباتر هم بشوند. چرا اسم مستعار؟ این مسئله خیلی آزارم میدهد وقتی یکی به اسم مستعار، وبلاگی را اداره میکند، مثلا همین رضاخاتمی خودمان هم این اشکال را دارد و من بدجوری از این قضیه رنج میبرم. برادرانه خواهش میکنم، هر عزیزی که این کار را میکند، اگر امکان دارد تجدید نظری نماید و اسم حقیقیاش را درج کند، اگر هم دلیل خاص و مهمی دارد، دیگر به من مربوط نمیشود و البته این قضیه ربطی به اصل ماجرا که ادبیات است ندارد و اصل ماجرا جان کلام است. به هر حال مرا به خاطر این جسارتم ببخش، این حرف بدجوری توی گلویم مانده بود و باید یکجایی بازگو میکردمش، امیدوارم که دخالت بیجا نکرده باشم.
برویم سراغ بحث و اول از همه جواب پرسش نخست:لطفن ابتدا در خصوص تفکیک (خیالبافی) با (تخیل) از دید این نگاه عینیت گرا بیشتر توضیح دهید و در صورت امکان مصادیق بارز این تفرق را با توجه به اینکه عینیت گرایی بخصوص وقتی پای تشریح در میان است ملزم به اثبات مصدق و مدلل شرح است؟
اما جواب:
من اصولا روش نقدی دارم که مختص به خود من است، یعنی از واژگان و کلیدهایی استفاده مینمایم که شاید برای قرائتش مخاطب مجبور به چنین پرسشگریهایی نیز شود، زیرا به این مقولات تا پیش از این به گونهای دیگر میاندیشید. نمیدانم که این خوب است یا بد، ولی به هرحال این ذاتا جزیی از روش نقد من است: نقدی مبتنی بر زایش، نه استوار به دادههای پیش از خود.
بخش اعظم اسلوب منطق انتقادی و تحلیلی ما به شکل انگلواری از تئوریهای غیربومی تغذیه میکند، یعنی برای اثبات خود مجبور است دادههایش را به متون عمدتا غربی ارجاع دهد؛ از این رو در فرهنگ معاصر ادبی ما، تئوریها بومی نیستند و میخواهند متنی بومی را تحلیل کنند، که این به اعتقاد من روشی نادرست و متناقض است.
اما من در روش تحلیلی خود همواره سعی کردهام که تحلیلی بومی را ارائه دهم که در عین حال قابل فهم نیز باشد، و از همین رو گاه بعضی از واژگان و مفاهیم نقد من، برای خواننده ناآشنا یا نامفهوم به نظر میرسد و من به خواننده حق میدهم که پرسشگری کند، زیرا مسلما چیزی از قلم افتاده یا توضیحی بیشتر نیاز دارد. این بدان معنا نیست که من نظریههای غیرایرانی را یکسر مطرود بدانم، خیر! بلکه معتقد به درونی کردن تئوریها و فراتر از آن شکلگیری یک اسلوب انتقادی و تحلیلی ایرانی و بومی هستم. این یعنی اینکه شما باید آن تئوریهای غیربومی را نیز فرابگیری و در عین حال تحلیل خودت را ارائه دهی. از اینکه مدام از فلان فیلسوف فرانسوی و فلان زبانشناس آمریکایی فکت بیاوری را زیاد مطلوب نمیدانم، منتقد باید تحلیل خودش را از متن ارائه دهد و آفرینشی نوین داشته باشد. البته به احتمال قریب به یقین همه اینها زیره به کرمان بردن است و شما خودتان اینها را بهتر از من میدانید، اینها را میگویم تا کار خودم را توجیه کنم و بگویم که تعریفی که من از خیال و تخیل دارم، شاید تا حد بسیار زیادی از تعریف خیال و تخیلی که تا به امروز مطرح بوده، متفاوت باشد، هر چند درون متن مربوطه دربارهاش توضیح نداده باشم و این ذات متن تحلیلی من است، زیرا در این نوع متون همواره سعی میشود که معنای حوزههای تحلیلی فربهتر شود، نه اینکه فقط به عنوان یک اسم و در حد یک تئوری از پیش تعیین شده، از آن سواستفاده شود. حالا با در نظر گرفتن اینکه تمام چیزهایی که از این به بعد میگویم، نظریه "مازیار عارفانی" در باب "خیال و تخیل" است، وارد بحث میشوم و سئوال اساسی این است که خیال چیست و تخیل کدام است؟
به زعم همگان تخیل و خیال از یک ریشهاند و این امر در زبانشناسی غیر قابل انکار است. اما تعریف من ربطی به ریشه و مصدر و ... ندارد؛ اینجا تخیل و خیال به عنوان اسم (یک نشانه) مطرح هستند، و نامگذاری این دو واژه، محدودکننده حوزه اختیارات و جدا نمودن کارکردشان میباشد. بنابراین بر تعریفهای پیش از خود استوار نیست و تعریفی تازه از این دو واژه است.
خیال در واقع مجموعهای بسط یافته از تصورات ذهنی است. یعنی خیال را ما به عنوان یک امر ذهنی در نظر گرفتهایم. از این رو من میگویم که : « ذهنیگرایی از آنجا که شدیدا مبتنی بر خیالبافی (و نه تخیل) است ، همواره راهی است برای ورود به دنیایی ناشناخته...»، اما تخیل، مجموعهای بسط یافته از تصورات عینی درون یک متن است. مثال میزنم تا کمی روشنتر شود:
1) سیب را درون سبد پرتاب کردم.
2) سیب را درون زمان پرتاب کردم.
جمله اول، مبتنی بر تخیل است و جمله دوم استوار به خیال؛ زیرا در اولی ما امری عینی را ساختهایم، در حالی که در جهان بیرون چنین اتفاقی نیافتاده است. وقتی من گفتم :«سیب را درون سبد پرتاب کردم»، شما به تصوری ذهنی از این قضیه رسیدی که میتواند در عینیت جهان بیرونی نیز مصداق پیدا کند، در شرایطی که من در واقع چنین عملی را انجام ندادم و فقط آن را بیان کردم. بنابراین تخیل، عنصری است که قابلیت اجرایی یا دیداری یا شنیداری یا لمسی و حداقل تر از همه، تصویری را دارد. اما جمله دوم استوار است به خیال؛ شما با شنیدن این جمله، به صورت منفرد و مجزا با تصویر سیب و مفهوم زمان و نلفیق این دو در یک گزاره ذهنی روبرو هستید، نمیتوانید این نوع گزاره و رویاپردازیاش را همردیف جمله اول قرار دهید، این دو جمله از لحاظ ساخت، یکسر با هم متفاوت هستند. جمله دوم، اصولا غیر قابل تصور است، یعنی شما نمیتوانید تصویری از پرتاب سیب درون زمان به من نشان دهید، پس تمامیتش درون جهان ذهن است و این خاصیت خیال است که قابلیت اجرایی، دیداری، شنیداری یا حداقلتر از همه تصویری را ندارد. بنابراین وقتی من میگویم که راه خیال به جهان تاریکی میانجامد، چندان بیراه نگفتهام، زیرا جهانی که بشود در آن سیب را به زمان پرتاب کرد، جهانی ناشناخته و غیر قابل آنالیز است.
فرض کن عهتای عزیز تو فضانورد هستی و سفینهات میرود به یک سیاره ناشناخته، آنجا تو با پدیدهای روبرو میشوی که مردم آن سیاره بجای اینکه سیب را توی سبد بریزند و به خانه ببرند، سیب را توی زمان میاندازند و این کوچه به آن کوچه میروند تا به خانه برسند؛ آیا تو از این سیاره نمیترسی؟ آیا تو از این پدیده نمیترسی؟ و از این نمیترسی که چرا تا این حد شناختات از این سیاره کم است و حالا باید چه کار کنی؟ کاری که مردمان آن سیاره انجام میدهند، اصلا برای تو غیرقابل تصور است، حالا چه برسد به اینکه خودت وقتی امدی زمین، نیز بخواهی سیب را توی زمان بیندازی و ببری خانه و بگویی توی آن سیارهای که بودم هم این جوری سیب را جابجا میکردند! اصلا میتوانی این کار را انجام دهی؟
بنابراین خیال امری غیرقابل اجرا است و تنها میتوان تصوری ذهنی از آن را مد نظر قرار داد. درشعر ما نیز این امر قابل تعریف است؛ وقتی شاملو میگوید:
../این بیکرانه، زندانی چندان عظیم بود که روح/ از شرم ناتوانی/ در اشک پنهان میشد/...
تو نمیتوانی این پنهان شدن روح در اشک را تصور کنی ، فقط میتوانی این ذهنیت را خرد را کنی و تکه تکه کنی تا به یک تاویل برسی، اما برای رسیدن به یک تاویل در این نوع از متون، ما همواره با تاخیر روبرو هستیم؛ یعنی معنای اولیه، همیشه تاخیر دارد، شعر ذهنیگرا همواره شعری لایه لایه است و در آن غلظت وضوح بسیار کم میباشد. یا مثلا وقتی فروغ میگوید:
.../ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم/ و بقا را در یک لحظه نامحدود/ که دو خورشید به هم خیره شدند/...
تو نمیتوانی تصور کنی که یک روز صبح که از خواب بلند شدی و رفتی حیاط، بتوانی حقیقت را در حیاط خانهتان پیدا کنی؛ البته این نگرش به معنای رد و طرد عنصر خیال در شعر فارسی نیست، بلکه راهی است برای ایجاد تمایز میان تخیل و خیال.
بگذار این دو عنصر را در یک تعریف جدید قرار دهیم. هرچیزی که در متن باعث زایش تصویر جدیدی شود را رویا (تصویر عینی=تخیل و تصویر ذهنی=خیال) بنامیم. بنابراین رویا دو وجه دارد:
1)خیال
2)تخیل
خیال در واقع یک نوع ژست استعاری دارد و تخیل یک نوع ژست مجازی. یعنی خیال مبتنی است بر غیاب شی و تخیل استوار است به همنشینی اشیا. این هم شاید به نوعی تبیینی دیگر بر این مقوله باشد. از بابت همین قضیه هم من نتوانستم در وبلاگ کفاشی به سئوال مهرانفر که میخواست بداند که آیا میشود عینیت را با انتزاع تلفیق کرد و آشتی داد، جوابی درخور بدهم. البته یادمان نرود که انتزاع با ذهنیت فرق دارد و انتزاع زیرمجموعه ذهنیت است. وقتی فروغ میگوید:
.../ ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم/...
یک جمله ذهنی را به ما عرضه میکند؛ اما اگر فروغ میگفت:
.../ ما حقیقت ارغوانی را در درخت زندگی پیدا کردیم/...
آنوقت فروغ یک گزاره انتزاعی را ارائه کرده بود، زیرا دیگر هیچکدام از دوسویهء استعاره(سوی غایب و حاضر) در گزاره نبودند. استعاره در واقع چیزی عینی را جایگزین چیزی ذهنی یا عینی میکند، به هر حال در استعاره یک سر ماجرای مستعار شدن، عینیت است؛ اما در انتزاع ما با هیچ پدیده ذهنی روبرو نیستیم، از اینرو ذاتا نمیواند با عینیت تلفیق شود. البته باید در نظر داشت که گزاره به تنهایی میتواند عینی، ذهنی یا انتزاعی باشد، اما اساس بحث بر روی متن است، یعنی آیا یک متن هم میتواند عینی باشد ، هم ذهنی و هم انتزاعی؟ این امر به نظر من غیر قابل تصور است، چه برسد به دستیابی. البته شاید بتوان متنی را یافت که تشخیص عینی یا ذهنی بودنش را مشخص نمود، اما وقتی پای انتزاع به میان میاید ماجرا یکسر متفاوت است. البته شاید آنجا منظور مهرانفر عزیز از انتزاع، همان ذهنیت بود که در اینصورت به اعتقاد بنده باید سئوالش را به گونهای دیگر مطرح کند.
اما عهتای عزیز یادمان نرود که خیال و تخیل در واقع ماموران رویا در درون متنهای استعاری و مجازی هستند و از آنجا که متن مجازی استوار است به عینیت و متن استعاری استوار به ذهنیت، من سعی کردم آن عنصر رویا به این گونه تفکیک نمایم، از اینرو در آن مقاله نشد یا نخواستم به توضیح درباره این زمینه بپردازم، همانگونه که هنوز فرصت نشده درباره بسیاری از مقولات دیگر که تعاریف جدیدی را دارم دست به کار شوم و این سئوال تو، من را بر آن داشت تا حداقل این قضیه را کمی شفافتر بیان کنم و باید بابت این قضیه از شما بسیار سپاسگذار باشم که هستم. به هر حال منتظر شنیدن حرفهایت هستم و امیدوارم این چند جملهای که نوشتم را به بیسوادیام ببخشی و اگر اجازه بدهی هر وقت این بحث کمی جا افتاد برویم سراغ سئوال دوم و هر وقت که دستور بدهی آماده پاسخگویی به شما دوست عزیزم هستم.
ممنونم...
عه تا:
عرض سلام وادب
دوست اندیشمند من از زبان پالوده و صمیمی ات در پاسخ بسیار متشکرم .همانطور که از شما انتظار میرفت با متانت و رفاقت بدنبال تعقیب بحث هستی و برخلاف روال نامبارک کثیر الوقوع عالم مجاز که بسیاری تلاش میکنند با طعنه و متلک و لیچار طرف بحث را محکوم!!! یا چنان تحقیر کنند که عطای مباحثه را به لقایش ببخشد نیستی یکی از اهداف جانبی من در چنین دیالوگهایی اثبات این معنی است که با احترام و رعایت شان طرف مقابل هم می شود شدیدترین انتقادات را مطرح کرد و هیچ نیازی به ورود عبارات طعن امیز برای اثبات نظریاتمان نیست. ذکر این نکته که شما جدن اصول احترم امیز بحث را در حد اعلا رعایت میکنید برای لغز گویانی که هر جمله را به چند متلک می ارایند واقعن لازم بود. اصولن معتقدم افرادی که از پشتوانه عمیق علمی بیشتری برخوردارند نیازی به جبهه گیری و تنگ نظری و بد دهنی احساس نکرده و در شان خود نمیدانند. که خوشبختانه گفتمان شما با این زبان پاک و با نزاکت امید اموزش و یادگیری را در من تقویت میکند اما از انجا که نمیخواهم هیچ فرمایش شما بی پاسخ بماند در خصوص اسمم باید عرض کنم که عه تا =عطا اسم واقعی من است و مستعار نیست چنانکه در گوشه وبلاگم نوشته ام عه تا شکل نوشتاری عطا در زبان کردی است. وفقط اسم فامیلم را نمینویسم که دلیل محکمی دارم و در صورت تمایل میتوانم بطور خصوصی بعرض برسانم که احتمالن تصدیق خواهید کرد و حق خواهید داد. در غیر اینصورت اطاعت امر خواهد شد هرچند برایم سنگین تمام شود در مورد روش نقد مختص شما که بنوعی فرصت پرسشگری را در مخاطب تولید میکند در عمل مشاهده و تحسین میکنم. شاید این روش فکر بکری است که در این وانفسای کرختی و بیحالی وحتا یاس نسبت به گفتمان های دو و چند سویه ایجاد انگیزه و باعث تشویق به شرکت در مباحث اصولی شود. و ازشکل طفیلی مباحثه که مبتنی بر ارائه ی نیمه ناقص عبارات مشاهیر و دانشمندان (عمومن غربی) من هم مثل شما بیزارم و از این اسلوب شما شدیدن استقبال میکنم. همانطور که خود شما مختصرن به برخی اشکالات این روش اشاره کرده اید بعنوان تکمیل عرض کنم که : اوردن فاکت از دانشمندان( ّاغلب غربی) بعلت اجتناب از اطناب کلام معمولن بدون توجه به پس و پیش عبارات انها و فقط به جملات قصاری محدود می شود که بیشتر از انکه شاهدی بر اثبات ادعای متکلم باشد نوعی فضل فروشی و طرح (من) است . و غیر از جاهای نادری که واقعن ناگزیری ایجاب کند نقل قول آنچنانی نمی پسندم. حالا که مقدمات (که متاسفانه مفصل هم شد) گفته آمد اجازه می خواهم بخاطراجتناب از کج فهمی خودم یک بار دیگر مطالب شما را بخوانم انگاه وارد بحث شوم راستی منهم مثل شما معتقدم برای حصول نتیجه بهتر است عناوین یا سئوالات بتدریج و تک تک بررسی شوند که خلط مبحث و سر در گمی برای شرکت کنندگان احتمالی اینده هم پیش نیاید.
علی حسن:
انچه فرمودی تعریف جدیدی از دو واژه ی اشنا که تا پیش از این بطور خودکار مفاهیم نسبتن واحدی را متبادر میکردند .و چنانکه خودتان هم اشاره کردید از نظر ریشه یابی و مصدر شناسی ذهن عادت کرده ی ما چندان فرقی بین ایندو کلمه ی هم ریشه نمیگذاشت اما اکنون که شما در تشریح نظریه اصلی خود ناچار به تفکیک و جدا کردن تعاریف این دو کلمه از هم هستید و برای هرکدام معانی متفاوتی قائل هستی پیشنهاد میکنم با قدرت ابتکار خود کلمه دیگری پیدا کنید یا بسازید که مفهوم مورد نظرتان را وصف کند بعنوان مثال اقای مهرداد فلاح بعد از کشف یا ابداع شعر تصویر خواندیدنی خود برای عناوین و افعال مرتبط با موضوع نیز کلمات جدیدی که به نظر ایشان متناسب ملازمت اصل موضعند ابداع یا کشف نمود مثلن خوابینش را بجای (خواندن -دیدن) گذاشت و کار خود و مخاطب را راحت کرد.
تا وقتی که شما واژه ی تازه ای بجای تخیل پیشنهاد نکنید مناقشه در سطح و حاشیه باقی میماند و هر مخاطب جدیدی سئوال من را از شما خواهد پرسید چرا که تا درک و فهم عادت شده ی ما اصلاح نشود و تعریف جدید جانشین معنی قبلی نگردد اصولن درک مابقی گفته های شما که مبتنی بر این تعاریف نو هستند مشکل و بسا بعید می شود.
غیر از این پیشنهاد فعلن در این خصوص سئوال یا ایرادی ندارم چون هنوز در حال ارائه تعاریف وتهیه ی مقدمات ورود به اصل بحث هستید و منتظر میمانم ضمن اعلام نظرت در خصوص پیشنهاد به شرح مابقی موضوع بپردازی (البته در معترضه عرض کنم که نمیخواهم از کار و زندگی بیافتی و وقتهای مفیدت را قربانی چنین بحثی کنی پس هر چقدر طول بکشد درک میکنم و منتظر میمانم)
اما به دوست عزیز جناب علی حسن
ضمن عرض خوش امد به شما در ورود به بحث اجازه میخواهم اگر چه طرف سئوال شما اقای عارفانی است و می توانید به من بگویید (شما چرا دخالت می کنید) اما از انجا که فکر میکنم مقصود شما تعمیق گفتگو و روشن شدن مسئله ایست که طرح کردید و برایتان فرقی ندارد چه کسی توضیح دهد
نکته ای که به ذهنم میرسد را عرض کنم تا بعد اقای عارفانی عزیز خود به شما پاسخ دهد.
دوست عزیز اقای عارفانی جایی ادعا نکرده است که نظریه های غربی باید انکار شود یا مخالفت بخصوصی با تئوریهای غربی ندارد. منظور ایشان تاکید بر روش مختص به خود بحث است یعنی دوست ندارند با ادبیات و دلایل و نقل قولهای (ابتر و ناقص ) از دانشمندان بزرگ بحثی به پیش رود یا نظری اثبات شود .شما خود میدانید که وقتی از اندیشمندی فاکت میاوریم پس وپیش انرا حذف و به یک جمله اکتفا میکنیم که گاهی مبین نظرات کامل ان اندیشمند نیست علاوه بر ان به مصداق این شعار سازمان ملل که می گوید(جهانی فکر کن و محلی عمل کن) تئوریهای غربی باید با شرایط و جغرافیا و تاریخ و ویژگیهای زبانی و سطوح انتظارات و نیازها و... محلی سازگار شود بعد با روشی بومی در جامعه طرح یا پیاده شوند والا تقلید کور و بی محتوایی بیش نخواهد بود مثل مرامنامه سبزها یا هیوی متال که جوانان ما فقط خوانندگان موسیقی و علامتش را می شناسند و از عمق اهداف و اساسنامه انها بیخبرند و شما بهتر میدانی اصل موضوع در همان اصول و مانیفست انهاست
از همین چند جمله که نوشته ای معلوم است که بسیار بیشتر از من نسبت به اینها که عرض شد و بسا صد چندانش را اطلاع داری فقط تصور میکنم با برهان التقاطی موافق نیستی چیزی که درست نمیدانم منظور شما از ان چیست؟ اگر مقدور است نخست براهین التقاطی را تعریف بفرمایید
با احترام به مازیار و اقای علی حسن و هر کس که میخواند
از شما به خاطر پیشنهادت بسیار سپاسگذارم. پیشنهاد بسیار خوبی است. اما بازهم برای این آشفته بازار نقد ادبی کافی نمی باشد. زیرا در آن شرایط خواهند پرسید پس کارکرد تخیل در ادبیات چیست؟ یا اینکه می گویند این نظریه تخیل را بی اعتبار کرده و به آن اعتقادی ندارد یا اینکه می گویند پس تکلیف تخیل چه می شود؟ واقعا نمی دانم با این اوضاع چه کار باید کرد. اکثر مخاطبان متون نقد ادبی را مثل شما با دقت نمی خوانند و بر روی آن تمرکز نمی کنند. این یکی از بزرگترین مشکلات ماست. من این فقر معنایی را برای واژه های کلیدی متون انتقادی به صورت جدی درک کرده ام. مثلا در تعریف «عینیت». عینیت چیست؟ اگر من در نقدم می گویم عینیت اصلا منظورم چیز دیگری است و با تعریف های قبلی متفاوت استُ اما هر کس که می خواند با تعاریف قبلی برداشت می کند. عینیت از عین میآید و عملی دیداری است. معنای واژه عینی، یعنی چشمی. یعنی چیزی که بتوان آن را با چشم دید. شاید این عینیت با آنچیزی که در فلسفه غرب تحت عنوان ابژه از یاد میشود متفاوت باشد. از دید من عینیت در شعر، یعنی هر آنچیزی که بتواند با چشم غیر مسلح قابل رویت باشد. من تعریف خودم را دارم. وقتی می گویم شعر عینی، منظورم شعری است که می توان گزاره هایش را به صورت تصویری تجسم کرد. اما من دوست دارم به جای اینکه نام تازه ای بر این پدیده بگذارم، تعریفش را اصلاح و فربه تر کنم. این روش را بیشتر می پسندمُ شاید در اوایل کمی سخت باشد و خواننده را گمراه کند، اما در دراز مدت مسلما تاثیر بهتری خواهد داشت. البته کاری که آقای فلاح کرده یکسر متفاوت است و من در آن باره نمی خواهم اظهار نظر کنم. اما معتقدم معناها را باید اصلاح کرد، نه اینکه نام ها را عوض نمود. باز هم مثالی می زنم تا روشنتر شود ماجرا:
فرض گیر مازیار عارفانی انسان بسیار بد و شروری است، کلاهبردار و دزد و دغل و... و تو انسان بسیار شریف و خوبی هستی. تو می خواهی مازیار را اصلاح کنی و چشم هایش را به دنیایی بهتر باز نمایی و به او بیاموزی که می تواند باشرافت زندگی کند. راستی تو چه کار می کنی؟ سعی می کنی زندگی اش را عوض کنی یا اینکه به او پیشنهاد می دهی که برود ثبت احوال و اسمش را عوض کند؟
اگر او اسمش را عوض کند، شاید دیگر خیلی ها او را نشناسند و بتوانند به او اعتماد کنند، شاید خیلی ها که تا کنون او را ندیده بودند و فقط وصفش را شنیده بودند به او به خاطر بی اطلاعی از این قضیه اعتماد کنند، اما آیا در اصل ماجرا تفاوتی حاصل شده است، اگر مازیار خود خودش عوض نشده باشد؟
تو نمی توانی هرگز کالبد و تن و چهره مازیار را عوض کنی، تو می توانی نام یا اخلاقش را عوض کنی، اما پیکرش را هرگز، تو حتا اگر نامش را عوض کنی ، خیلی ها او را به همان نام قدیمی اش صدا خواهند زد و از او همان توقعاتی را خواهند داشت که در گذشته داشتند: دغل بازی.
تو تنها کار مثبتی که می توانی انجام دهی که مقطعی نباشد و تاثیر گذار شود، تغییر رویه اخلاقی مازیار است، حالا نامش را عوض کنی یا نه دیگر چندان مهم نیست. به اعتقاد من باید با شجاعت به سوی تعریف جدید از مفاهیم کلی و کلیشه ای و ثابت شده رفت و چیزهای جدیدی را استخراج کرد تا بتوان مفاهیم نقد ادبی را فربه تر نمود. این فربه تر کردن مفاهیم نقد ادبی بسیار مهم است و سبب می شود که حوزه تحلیلی ادبیات پویا شود، زنده بماند و با ژیشرفت حوزه شعر در جا نزند. متاسفانه نقد ادبی ما اصولا چند سال از شعر ما عقب تر است. در دهه پنجاه بهترین منتقدان ما درباره شعر دهه ۴۰ می نویسند،در دهه ۶۰ بهترین منتقدان ما درباره شعر دهه ۵۰ می نویسند،در دهه پ۶۰ بهترین منتقدان ما درباره شعر دهه ۵۰ می نویسند،در دهه ۷۰ بهترین منتقدان ما درباره شعر دهه ۶۰ می نویسند، و حالا در دهه ۸۰ بهترین نقدنویسان ما دارند درباره شعر دهه هفتاد می نویسند. به راستی چرا؟
چون که همیشه نقد ادبی ما به خاطر کم تحرک بودن و عدم به روز شدنش در مفاهیم چند سالی عقب تر است. باید چند سال بگذرد تا نوعی از شعر جا بیافتد و بعد منتقد ما که دوست دارد با کمترین ریسکی دست به قلم ببرد شروع کند به ادعای فضل و کرم. اما دریغا که معما چو حل گشت آسان شود، منتقد کسی است که در اوج و در دوران زنده بودن یک نوع از شعر، درباره اش قلم به دست گیرد. اما عه تا جان، این کار بسیار سختی است، زیرا تو برای تحلیل شعر جدید، مجبوری خودت مفاهیم را به روز کنی و فربه ترشان بنمایی. این عمل یک نوع جنگ تمام عیار با معیارهای سابق حوزه تحلیل است، اما برای رسیدن به یک ادبیان موفق باید این خطر را به جان خرید، حتی اگر متهم شد و مدام مجبور شد جواب پس داد. ان کسی هم که چنین ادعایی دارد باید تا انجایی که می تواند جواب پس بدند. وظیفه من است که به تو جواب پس بدهم ، حتا اگر شده از کار و زندگی بیافتم. هر کس خربزه می خورد پای لرزش هم باید بنشیند. اما عه تای عزیز باور کن هر کاری که انجام دهیم، کسانی مخالف خواهند بود، اما اصل ماجرا از همه مهم تراست، اینکه در خلوت خود، چه کسانی به پدیده جدید ایمان می اورند و چه کسانی نه؟
در مورد پاسخ به صحبت های علی حسن هم صحبت های تو بسیار کامل و مفید بود و من چیز بیشتری از تو ندارم.
با تشکر فراوان از عه تای عزیز، منتظر ادامه مباحث می مانم.
برای جلوگیری از طول و تفصیل و درجا زدن در بحث اشاره نسبتن مختصری به پیشنهاد خود و پاسخ شما میکنم آنگاه اگر موافق بودی سئوالم را در خصوص قسمت مهم تر گفتگو مطرح میکنم.
وقتی کامپیوتر اختراع شد ملزوماتی (اعم از سخت و نرم افزار) که نیاز به اسم داشتند را هم با خود آورد مخترع بجای اسم بردن از (مادر برد) میتوانست بگوید مثلن:( قلب کامپیوتر) اما چون تعریف سنتی از قلب با کارکرد مادر برد نمی خواند و نکات افتراق بین تعریف سنتی و باز تعریف جدید خیلی زیاد بود ناچار شد ترکیب جدیدی با کارکرد مشخص مورد نظر بسازد که هم دلالت کنایی بر منظور دارد و هم چون سابقه ای در ذهن کسی ندارد میتواند با ماهیت جسم نوظهور که انهم تعریف از پیش تعیین شده ای در حافظه ی کسی ندارد براحتی مچ شود.
مثالی که اوردید ( شرمنده کننده برای من) مربوط به یک وجود لازم التغییر بود و بنظرم با تولد یک پدیده نوظهور که سایقه ای از او در دست نیست فرق دارد. شاید بتوان گفت مثال شما قیاس مع الفارق است یا در واقع بنوعی عرض من را تصدیق میکند چون این اسم او نیست که مرتکب اعمال بد شده است بلکه خود اوست بهمین دلیل عوض کردن نام و شناسنامه ی او هیچ فایده ای نخواهد داشت. انچه شما عرضه می کنید در واقع یک نظریه ی تازه و بی سابقه است نه اصلاح جزیی قسمتی از یک تئوری موجود
شما ببینید وقتی اسم خیابانی عوض می شود حافظه جمعی چه مقاومت عجیب و غریبی می کند اما خیابان نو احداث براحتی و با مختصر تلاشی اسمش پذیرفته می شود
اگر شما کلمه ی جامد یا مشتق از ریشه ای برای نامگذاری مفهوم جدید خود پیشنهاد کنید خیلی راحت تر و سریع تر با مضمون تازه ی مورد نظر شما سازگار و پذیرفته می شود چون این تئوری (دشمن پنداری ناشی از ذهنیات!) نیز جدید است ضمنن لازم نیست تکلیف( تخیل) روشن شود چون این کلمه با کاربری سابق خود دست نخورده باقی می ماند و در واقع کاری به ان ندارید که پاسخگوی سرنوشتش باشید. یا وقتی که قصد تعویض یا حتا تغییر مفهوم (عینیت) دارید ناچارید کلمات اشتقاق یافته از ان را مثل :عینه- تعیین-معین- معاینه-اعیان-و...نیز تغییر کار بری دهید و این کار حتا در سطح فرهنگستان واژه سازی با انهمه نیروی علمی و امکانات اگر نگوییم محال اقلن بسیار مشکل است. با همه ی اینها اگر بر دیدگاه خود اصرار دارید من قبول میکنم چون بر سر اسم مناقشه نیست و میتوانم بگویم که لااقل من منظور شما را دریافته ام چه با کلمه ی تخیل چه تحت یک نام جدید.
و حالا در صورت توافق شما دو سئوال بعدی را که به اصل نظر شما مربوط تر است
مطرح میکنم اگر صلاح دانستید می شود در خصوص سئوال نخست بحث و کنکاش کرد و پس از حصول نتیجه به دومی پرداخت اما اگر مایلید به هردو همزمان بپردازید
۱- ابتدا بفرمایید اصولن چه فاکت و مصادیقی شما را به این نتیجه رسانده است که گرایش به ذهنیت گرایی و استفاده از استعاره در حوزه شعر و ادبیات منجر به تولید دشمن یابی موهوم می شود؟ بعبارت دیگر سیر حرکت این ادعا را در آثار متقدمین معتبری چون حافظ و فردوسی وسعدی و مولانا و نظامی و خیام و... چگونه توضیح میدهید؟ لطفن در صورت امکان با تحلیل چند نمونه مشخص از اثار مورد نظر خود به ما( ما=مخاطبین شما) کمک کنید تا هم به انطباق نظر شما با کیفیت اثار پی ببریم و هم از نظر کمی به قضاوت این تعمیم عام مطرح شده در نظریه شما بنشینیم.
نا گفته پیداست که تقابل دوست و دشمن یا خیر وشر بزعم من در اثار متقدمین و معاصرین انعکاس لمس واقعیات موجود در شرایط عینی و ذهنی زمان ست و اختراع شعرا و ادبا بمنظور تولید شعرمایه نیست مثلن وقتی در شعر حافظ یار- معشوق- پیر خرابات- مرشد-مغبچه-ساقی- باده فروش- در مقابل نامحرم-محتسب-غیر-حریف- شیخ- مفتی- واعظ- سالوس-رند-شحنه- مطرح می شود اشاره به نمادهای اشخاص حقیقی و واقعی موجود در زندگی وموجود در فرهنگ و تفکر عام دارد و ربطی به دشمن تراشی ناشی از ذهنیت گرایی صرف ندارد.
یا معدود رباعیات فلسفی خیام در تقابل با ذهنیت موهوم حاکم بر اندیشه ی جامعه سروده شده اند یعنی نخست چیزی مبتنی بر مذهب در ذهنیت عام اجتماع وجود دارد آنگاه خیام سعی میکند نشان دهد که این ذهنیت غلط و هراس از دوزخی مخوف یک توهم مجهول و محصول تحمیق اقشار فرودست جامعه است
گویند کسان دوزخی باشد پست
قولیست خلاف دل دران نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
چون تصور میکنم گفتگو در اکناف این سئوال بدلیل ظرفیت وسیع موضوع بدرازا بکشد فکر میکنم سئوال بعدی را بگذاریم پس از نتیجه گیری از این مقوله بهتر باشد.
با احترام و ادب
من پیشنهاد تو را رد نکردم و بلکه دارم به شکلی جدی بر روی آن فکر می کنم. دارم فکر می کنم که ایا این کار را بکنم بهتر است یا نه؟ چون مثلا همین علی حسن خودمان گفته : ایا می توانیم بگوییم که اساس ذاستان بر تخیل است؟ و شعر های که بنیان استعاره ای دارند از تخیل تهی؟
همانطور که می بینی او دارد همچنان با تعریف های خودش به سراغ تخیل می رود، نه با تعریفی که من از تخیل درباره بررسی آثار رضاخاتمی ارائه کردم، این ضعف حتما از من است که مطلب را خوب ادا نکرده ام ، نه او. او کاملا محق است که اینگونه برداشت کند، من باید به این مقوله شاید با نگاهی دیگر روبرو شوم، تا معنا به خوبی منتقل شود، اما نمی توانم عجله کنم.
اما از آنجایی که الان باید بروم اداره و نمی توانم جواب سئوال دومت را بدهم، یک مقاله از علی فردوسی را برایت اینجا می گذارم که خواندنش خالی از لطف نیست. این نوشته را با دقت بخوان:
حرامزادگان سمنگان
علی فردوسی
«... هوا غمناک بود. آب رودخانه سکوت کرد. مرغها از صدا ایستادند. خلاصه دنیا سیاه شد. گویا هنوز که هنوز است این سکوت پسین و غم غروب به خاطر این است که رستم، سهراب را به زمین زد و بدون ترس و بدون رحم شکم آن جوانمرد را پاره کرد و لحظهای امانش نداد...»
(از یک روایت زبانزدی قصه رستم و سهراب فردوسی نامه، جلد یکم، گردآوری انجوی شیرازی)
سهراب را که کشت؟ این پرسش اگر ابلهانه نباشد تصنعی است. همه میدانند سهراب را که کشت. آخرین باری که نگاه کردیم خنجر دست رستم بود و از پهلوگاه سهراب خون میریخت. سهراب قربانی فرزند کشی است. فردوسی این را در شاهنامه نوشته است. سند کتبی داریم. شاهد دهها روایت عامیانه هم هست: رستم به فریب، فرزند خود را کشت.
واقعه جانخراشی است، اما منحصر به فرد نیست. خویشاوندکشی، سر بریدن و کور کردن فرزندان و خویشان از بن مایهها.
خویشاوند کشی از بن مایههای اصلی شاهنامه نیز هست. ما ایرانیان هم بالاخره آدمیم. ضحاک پدر خود را کشت. سلم و تور برادر خود ایرج را کشتند. منوچهر به پرورش و دلبخواه پدربزرگ خود عموهای خود را به انتقام خون پدر کشت. رستم پسر خود را به قتل رساند. کیکاوس، سیاوش را به کشتن داد. اسفندیار به توطئه پدر کشته شد و رستم- آه این رستم که از شاهرگ ما به ما نزدیکتر است- به ترفند برادر خود شغاد در چاه دغل به قتل رسید. گویی همه در شاهنامه سرگرم کشتن خویشان خودند.به قول انگلیسی زبانها (با اندکی دستکاری) «با خویشاوندانی از این دست چه نیازی به دشمنان است؟» تاریخ هم پر است از نگاههای بهت زده پدران، فرزندان و خویشانی که به دست یکدیگر کشته شدهاند. من هم اکنون که این خطوط را مینویسم دو چشم بهتزده رضا قلی میرزا را درست در لحظهای که انگشتان جلاد برای درآوردنشان به سوی او دراز شده پیش چشمان خود دارم. نادر شاه، پدری که به فرمان او این جنایت رخ میدهد، آن دورتر ایستاده است. من خود پدرم و میدانم که در این لحظه، پیش از آن که خون از حدقههای تهی شده رضا قلی میرزا بیرون بزند، سیلابی از خون چون سربی گدازان در قلب نادرشاه به راه می افتد- سیلابی که هنوز جاری است.
به دست خودم که این خطوط را مینویسم خیره میشوم و به دست جلاد که برای درآوردن چشم رضاقلیمیرزا دراز شده و به دست رستم که خون سهراب دارد روی آن خشک میشود. شگفتا! چرا من همیشه مثل اکنون متوجه این نیستم که چقدر دستان آدمیزاد شبیه همند؟
میخواهم بگویم دستی که رضا قلی میرزا را کور کرد، با دستی که سهراب را کشت با دستی که این خطوط را مینویسد یکی است. اما میترسم فکر کنید که استعاره میبافم و شعار میدهم. میخواهم بگویم دست من دست جلاد است، یا درستتر بگویم، دست جلاد دست من است، اما میترسم فکر کنید شعار میدهم. میخواهم بگویم دست جلاد از هر آستینی که به در آید دست ماست، اما میترسم فکر کنید شعار میدهم. میخواهم بگویم دست جلاد، دست شما نیز هست و مطمئنم فکر میکنید شعار میدهم.
اما چنین نیست. ما همه جلادیم و از آن هولناکتر، همه خویشاوندکش. هر وقت آدمیزادهای، آدمیزادهای را میکشد، دارد خویشاوندی را میکشد. اگر این به نظرتان شعار میآید، چشمان اندیشه و باور خود را آزمایش کنید. آیا ما تا آن حد از این واقعیت ساده که آدمیزادگان خویشاوندند به دور افتادهایم، که چنین حقیقت آشکاری به نظرمان شعار میآید؟ آیا این اشتباه فاحش ناشی از پندار نادرستی نیست که تفاوتها و جداییهای جزئی، سطحی و گذرای میان آدمیان را بزرگ میکند و شباهتها و همبستگیهای بنیادین و ماندگار را ناچیز و نادیده میانگارد؟
ما همه جلادیم و ما همه جلادیم، به همان سادگی که جلادان نیز پدر هم هستند، عاشق هم میشوند، حافظ هم میخوانند و در سوگ عزیزانشان گریه هم میکنند و همه اینها را از سر صدق و خلوص. همان دستی که چشم رضاقلی را در میآورد، به عطوفت اشک را از چشمان فرزند خود پاک میکند، بی آنکه هرگز متوجه شباهت خیره کننده این هر دو دست بشود. ما همه مثل این جلادیم، ما هم همه از دیدن یکی بودن این دست عاجزیم. آنچه بشر را ممکن میکند همین فراموشکاری مطلق است. مطلق برای این که فراموشکاری رد پای خود را پاک کردهاست. یعنی ما فراموش کردهایم و فراموش کردهایم که فراموش کردهایم. تراژدی رستم و سهراب، که هم تراژدی رستم است و هم سهراب و هم ما، همین فراموشکاری مطلق است و شاهکار فردوسی، که رسالت خود گزیده او نیز هست، چه در غمنامه رستم و سهراب و چه در تمامی شاهنامه، پاک کردن این، فراموشی است. «زنده کردن عجم»از راه زبان، کار بزرگی که فردوسی بدان کوشیده است، یعنی به یاد آوردن آنچه ما فراموش کردهایم.
ظلم، شقاوت، دیکتاتوری و آدم کشی بر بستر فراموش کردن مطلق واقعیت ساده تشابه و همبستگی بنیادین انسان اتفاق میافتد. فردوسی درباره رستم به خاطر قتل سهراب میگوید که «دل نازک از رستم آید به خشم». ما رستم را محکوم میکنیم، چون که فرزند خودش را کشت. ما او را به خاطر آدمکشیهای فت و فراوان دیگرش نه تنها نکوهش نمیکنیم، بلکه میستاییم. به او میگوییم قهرمان ملی. برای این که مادران تورانی را داغدار میکند. «دل نازکی» ما فراموشکاری مطلق ماست. برای ما تفاوت تورانی و ایرانی از تشابه و یکتایی انسان عظیمتر جلوه میکند. شگفتا! ما حتی فراموش کردهایم که توران و ایران نتیجه تقسیم دنیا میان برادران است. دل نازکی ما خود فریبی و دورویی ما است.
قهرمان ملی ما – مثل قهرمانان همه ملتها و ایدئولوژیها – یک آدمکش است. این را همه باید بدانیم، چه ایرانی و چه غیر ایرانی . همه ما این را نه یک عار، بلکه یک افتخار میدانیم. رستم ما، مثل سرداران و سپهسالاران – نام امروزیشان ژنرال است- روسی، آمریکایی یا چینی... دستش به خون «دشمنان ما» آلوده است. اما ما همه هنوز، در این دیرگاه تاریخ، به خونریزی و آدمکشی محق و مجاز باور داریم. ما هنوز قتلهای ناموسی، قتل های میهنی، قتل های سیاسی... را از وظایف یک انسان شرافتمند میدانیم. ما به قهرمانان خود مدال افتخار و ترفیع مقام میدهیم و فراموش میکنیم همه اینان نیز، همچون رستم سربلندی خود را از راه کشتن سهراب کسب کردهاند. چه فرقی میکند که سهراب ما باشد یا سهراب دیگری؟ غمنامه قتل سهراب، راز همه قتلهای دیگر رستم است. هر مقتولی که به نام «اصول» کشته میشود یک سهراب است. رستم نه تنها در قتل سهراب، بلکه در تمامی قتلهای دیگرش نباید که میفهمید که «سهراب» کیست، چون سهراب همیشه فرزند آدمیزاد است. همه رستمها با این فراموشکاری آدم میکشند. همه رستم ها ممکن است نام و ملیت حریف مبارز خود را بدانند، اما هرگز نخواهند توانست که با حقیقت انسانی او روبرو شوند. من حتی در شاگردی فردوسی از این هم فراتر می روم:
با کشتن سهراب است که رستم برای سایر قتلهای خود کسب حقانیت میکند. به هنگام رویارویی با اسفندیار، رستم در توجیه خود کارنامه مبارزاتی خود را برای هماوردش مرور میکند و فهرست بلند بالایی از پهلوانانی که به دست او کشته شدهاند به دست میدهد ، از جمله یادآوریهای پرافتخار او این است که من به خاطر اصول فرزند خود سهراب را کشتهام. رستم برای اینکه حق کشتن اسفندیار را به خود بدهد باید فرزند خود را قربانی کرده باشد. همه قهرمانان این گونهاند. همیشه یک قهرمان با فدا کردن – کشتن یا به کشتن دادن خویشان خود مقام قهرمانی را کسب می کند. دشمن کشی همیشه با خویشتنکشی آغاز میشود. این راه شناخته شده و پاکوفته تاریخ است: همیشه تودهها حق تعیین دوست و دشمن و کشتار دشمنان را دو دستی به آنکه کشتن را با فدا کردن خویشان خود آغاز کرده است تفویض میکنند . همیشه چنین بودهاست، اکنون نیز چنین است که «دل نازکی» نیرنگ ماست. حقیقت این است ما به راستی از رستم به خاطر قتل سهراب خشمگین نیستیم. برعکس ما رستم را قهرمان ملی کردهایم برای این که پسرش را کشت، برای اینکه همیشه میتوانست پسرش را بکشد... و به خاطر ما.
اکنون باری دیگر این پرسش: سهراب را که کشت؟ خنجر هم هنوز دست رستم است و از پهلوگاه سهراب خون همچنان جاری است و چشمان بهت زدهاش رو به خاکستری میرود. اما آیا ما دیگر میتوانیم به داوری چشمان خود باور کنیم؟ به خصوص در تاریکی _ روشنی این غروب ابدی. اما آیا ما روزنامهخوانان این روزگار، با گزینش صوریترین ظواهر که مثل عکس یک روزنامه رستم را خنجر به دست بر بالین سهراب نشان میدهد در هیاهوی اخبار، حقیقت را به دست فراموشی سپردهایم؟ ... و فراموش کردهایم که فراموش کردهایم؟ آیا ما هم در توطئه فراموشکاری با رستم شریکیم ؟ آیا ما دسته جمعی سهراب را کشتهایم و به خاطر دهشتناکی ننگ آلود این جنایت خاطر آن را مطلقا از ذهن خود پاک کردهایم؟
همه میدانند که سهراب قربانی یک فریب است. همه میدانند که سهراب مقتول یک پنهانکاری است. همه میدانند که او کشته میشود چون هیچ کس به او نمیگوید رستم پدر توست: رستم به رغم پرسشهای ملتمسانه سهراب، خود را به او معرفی نمیکند. افراسیاب به سرداران خود فرمان موکد میدهد که هویت رستم را از سهراب پنهان کنند. «هجیر» از نمودن رستم به سهراب طفره میرود. رستم دایی سهراب را پیش از آن که دهان باز کند و او را به سهراب بشاناساند از پا در میآورد، علاوه بر اینها «کیکاوس» نوشدارو را دیر میفرستد و در روایتهای زبانزدی، پیرزنی به نمایندگی شیطان رستم را به فروهشتن کالبد سهراب میفریبد و بدین سان آخرین امکان به جان باز آمدن سهراب از میان میرود.
فردوسی در ماجرای قتل سهراب فهرست جامع و مانعی از گونههای آدم به دست میدهد که همه در تدارک قتل او شریکند. او میگوید ما هر کس که باشیم، یا جزو سپاهیان افراسیابیم یا خود افراسیابیم، یا از رزمندگان کیکاوسیم یا خود کیکاوسیم. در هر حال همه- از جمله آن پیرزن گلیم شویی که در شاهنامه نیست- در توطئه قتل سهراب شریکیم. همه حتی اهالی و بزرگان سمنگان، و اگر با جستار جلال خالقی مطلق بر مبنای کتاب سهراب و رستم « پاتر» ) Potter ) موافق باشیم، حتی، و بخصوص، مادر او. بیچاره رستم. ما خنجر به دست او دادهایم و او را وادار کردهایم که به نمایندگی از سوی همه ما دستان خود را به خون فرزند خویش بیالاید.
سهراب کشته میشود چون قربانی یک تبانی دستهجمعی است. او قربانی یک پنهانکاری و سانسور تاریخی است. غافل نگاهداشتن سهراب از سمنگان شروع میشود.
رستم سوار بر رخش به چمنزار سمنگان میتازد. پس از شکار و کباب به خواب میرود. «سواران ترکان» رخش را میدزدند. رستم از خواب بیدار میشود و در جستوجوی رخش به شهر سمنگان میرسد. همه میدانند که او کیست- با اسم و رسم : « که آمد پیاده گو تاجبخش» . منظرهای تماشایی، حتی مسخره، و در هر حال فراموش نشدنی است، کسی نباید آن را از یاد ببرد- پیل تن ، با آن یال و کوپال همچون بارکشی زیر بار زین و سلیح و کمر. «خاطره» این مناظر همچون یک مدرک جرم هنوز که هنوز است در ضربالمثل « گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت» در یادها ماندهاست. شاه سمنگان به پذیرایی او میشتابد و به بزرگداشت او سور بزرگی میدهد. همه رجال و مقامات عالی رتبه حاضرند.« ز شهر و ز لشکر مهان را بخواند». ضیافت پر آب و تاب و درازی است. رستم آنقدر مینوشد تا مست میشود. پس خیلیها در سمنگان تهمتن را از نزدیک دیدهاند و میشناسند.
رستم به خوابگاه میرود. بهرهای از شب گذشته تهمینه به بستر او میآید. ندیمهای همراه اوست. در حداقل یکی از روایتهای زبانزدی برادر تهمینه نیز از سر و صدا بیدار میشود و با رستم صحبت میکند. رستم و تهمینه همبستر میشوند. تهمینه از رستم باردار میشود، «بدانست رستم که او برگرفت» . رستم پیش از رفتن مهره بازوی خود را به تهمینه میدهد و بعدها نیز از طریق پیک با تهمینه در رابطه میماند.
پس از نه ماه سهراب به دنیا میآید. در این که با او رستم مو نمیزند شکی نیست. هر چه هم بزرگتر میشود بیشتر شبیه رستم میشود. فردوسی بر شباهت سهراب و رستم پیاپی تاکید میورزد و آن چنان سیما و اندام او را ترسیم میکند که فقط یک کور- یا یک کور دل- میتواند با دیدن سهراب متوجه نشود که او پسر رستم است. پیلتن شبیه هر کسی نیست، ولی سهراب کاملا شیبه پیلتن است، «تو گفتی گو پیلتن رستم است». «تو گفتی»، یعنی هر که بیغرض به سهراب بنگرد خواهد گفت: «آهان تو فرزند رستمی».
«تو گفتی...» - اما هیچ کس نمیگوید. این «تو گفتی» هرگز به صدا تبدیل نمیشود. این تو گفتی همچنان صامت میماند . سمنگانیان، حتی بزرگان لشکری و کشوری، مقامات عالیرتبه، روشنفکران و استادان، شاعران بزرگ، علمای مذهبی و... همه آنان که شاهد آمدن رستم به سمنگان بودهاند، همه آنان که در آن شب نشینی با شکوه، چشم در چشم رستم دوختهاند، به سلامتی او مینوشیدهاند، لطیفه گفتهاند و درباره آب و هوا و اوضاع شکار و مناسبات بینالمللی سخن گفتهاند، این «تو گفتی» را بر لب نمیآورند. در همه شهر، آری شگفتا در همه سمنگان یک نفر پیدا نمیشود که این «تو گفتی...» را بر زبان براند.
ده سال آزگار میگذرد- پدربزرگ نمیگوید، مادر نمیگوید، دایی نمیگوید، معلم نمیگوید، ندیمهای که در آن شب ملتهب گوش نشسته بود نمیگوید... پدران و مادران شهر سمنگان به فرزندان خود و همبازیهای سهراب نمیگویند، سمنگانیان رازی بزرگ را در سینه پنهان کردهاند. همه با هم دست به یک تبانی فراموشکاری زدهاند. نسلی تازه از راز نسلی کهنه بیخبر نگاهداشته شده. این حذف دستهجمعی خاطره، یعنی حذف تاریخ برای یک نسل. بزرگسالان جامعهای تاریخ را از فرزندان خود دریغ کردهاند.
اما این خیانت والدین به فرزندان خویش است. آموختن تاریخ، همچون خوراندن و پوشاندن از وظایف اساسی پدران و مادران است. تاریخ حق سهراب است. تاریخ حق هر کودکی است. تاریخ حق سهراب است. تاریخ حق همه کودکان است. سرگذشت سهراب نشان میدهد که هدف تاریخ، این که توده و پدر به تاریخ – به حقیقت نام پدر- اعتراف نکنند پایانی فاجعهآور خواهد داشت. این تنها سهراب نیست که به دست پدر کشته میشود، همه سمنگانیان در حال کشتار معنوی فرزندان خویشند... و نه حتی لزوما تنها معنوی. سرانجام همه این فرزلز – باور کنید- کشته شدناست. فرزندان بیتاریخ، فرزندانی که حقیقت پدران و مادران خود را ندانند یا به دست رستم کشته میشوند یا به دست دشمنان رستم. اگر در مرغزارهای خاور، خنجر به پهلوگاهشان ننشیند، در ریگزارهای باختر خونشان میریزد و اگر در بند افراسیاب یا کیکاوس نمیرند، در کوچههای بیامان سمنگان آن چنان آزرده زندگی میکنند که مرگ یکباره بر زجرمیری روزمره آنان برتری دارد.
من میتوانم تصور کنم که به خاطر این سانسور بزرگ، جو انسانی سمنگان چه پرعذاب است. شرایط افسرده و بیاعتبار سمنگان آنچنان به روشنی در ذهن من ترسیم میشوند که انگار من خود در سمنگان زندگی میکنم. من بحران سمنگان را آن چنان صمیمانه حس میکنم که انگار من نیز از اهالی سمنگانم: بختک یک پنهانکاری، گناه آلودگی یک تبانی سکوت هوای شهر را زهرآهنگین کردهاست. بیمناکی و ترسزدگی یک راز مشترک رابطهها را از ایمان و اطمینان تهی کرده است. هر کس نگران و مراقب همسایه خویش است. پدران و مادران نمیتوانند از شرم در چشمان فرزندان خود بنگرند. وقتی فرزندانشان درباره پدر سهراب سوال میکنند فرهیختگانشان طفره میروند و آنان که زود جوشترند سرشان داد میزنند. فرزندان به غریزه در مییابند که پاسخی والدینشان به ایشان میدهند در خود شرمی را پنهان کرده است. چون نمیدانند این شرم به خاطر کتمانی است که والدین در پی یک تبانی بدان مجبورند ، پیش خود میاندیشند که این شرم نه از آن پدران و مادرانشان، بلکه مربوط به زایش سهراب است.
هر چه سوالی بیشتر پرسیده میشود و بیشتر بیجواب بماند، افسونگرتر میشود. سوالات هرگز از میان نمیروند بلکه اگر بیجواب بمانند از عالم اوهام سر در میآورند. کودکان عادت شگفتی دارند، پاسخ هر سوالی همیشه مقدمه پرسش بعدیشان میشود: «پس بعدش چی؟» ،«پس چرا؟»... ذهن کودکان به این ترتیب زنجیرهای بس دراز، بسیار بسیار درازتر از حوصله بزرگسالان میبافد. والدین سمنگان اندک اندک درمییابند که فرزندانشان از هر کجا که زنجیره پرسشهای خود را بیاغازند سرانجام تحت تاثیر وسوسه «مشکل سهراب» به این پرسش بیپاسخ مانده میرسند. این است که کودکان خود را به نپرستیدن و کنجکاو نبودن تشویق و تهدید میکنند. به تدریج این پنهانکاری ویژه و محدود به یک فراموشکاری عام تاریخی تکامل پیدا میکند.
سانسور همگانی توده سمنگان است- به خصوص در ابتدا – برای بزرگسالان فقط یک خاطره سرکوب شدهباشد، اما برای کودکان، برای نسل بعدی و همه نسلهای دیگر، مثل هر چیزی که به اعماق ناخودآگاه (قلمرو فراموش شدگان مطلق) رانده شده باشد، فقط میتواند خاستگاه پندارها و کابوسهای پلید و شرمآور باشد. از میان مغاک تاریک این حذف، مثل ظلمت شبانگاهی گورهای دهان گشوده، فقط ارواح خبیث میتوانند پا به ذهن کودکان بگذارند. از اعماق تهیگاه زمانی که تاریخ از آن حذف شده است کودکان فقط این را میشنوند: «حرامزاده». بارها و بارها در روایتهای زبانزدی همسالان و همبازیان سهراب به او میگویند حرامزاده. کودکان موجودات ضعیف و بیرحمی هستند. در بازیهایشان هر وقت سهرابب برنده می شود ، یک صدا او را دوره میکنند و دم میگیرند: «حرامزاده! حرامزاده!».
اما سهراب تنها حرامزاده سمنگان نیست . سمنگانیان همه حرامزادهاند. نه فقط برای این که با حرام زاده خواندن سهراب خود عملا به دروغ و حرامزادگی مشغولند ، بلکه برای اینکه به خاطر کتمان نام پدر از سهراب، تاریخ را از خود پنهان کردهاند. نام پدر، نام تاریخ است. هر که بیتاریخ است، بیریشه و حرامزاده است. هر که دروغی را به جای حقیقت در گذشته خود نشانده به گونهای هستی شناختی، حرامزاده است. حرامزادگی مقوله زیستشناسی نیست از این منظر همه پدر و مادر دارند. حرامزادگی نتیجه یک تبانی اجتماعی برای حذف نام پدر و حقیقت تاریخ از مناسبات خانواده و جامعه است. هر که بخواهد تاریخ را از دیگری پنهان کند، سرانجام آن را از خود نیز پنهان خواهدکرد. هر که برای اینکه دیگران نبینند چراغها را خاموش میکند، خود نیز از دیدن حقیقت محروم میشود و در این تاریکی همهگیر تنها چیزی که خواهد دید اشباحی خواهند بود که با چهرههایی نامعلوم به صورت مرموزی در هم میلولند . در این سیاهچال آنچه به چشم دیده نمیشود، به گوش چون شایعه غیبت و توطئه شنیده میشود.
بقیه غمنامه سهراب استمرار این پنهانکاری و حذف دسته جمعی ذهن مشترک تاریخی است. لابد بقیه سرگذشت سهراب را میدانید . اگر نمیدانید و حتی اگر میدانید، من صمیمانه شما را به خواندن شاهنامه دعوت میکنم. شاهنامه را با این باور بخوانید که هر که نخواهد حقیقت تاریخ را دریابد لاجرم قربانی تاریخ است. فاجعه نام آن جانور دروغگو و موذی است که در جای خالی جا خوش میکند. غمنامه سهراب تنها راز فراموشکاری دسته جمعی سمنگان نیست، بلکه راز همه فراموشکاریهای تاریخی است.
آن که از تاریخ خود شرمزده نباشد، آن که بار گناهان خود را بر دوش نکشد، نمی تواند به راستی به تاریخ خود افتخار کند. آنکه انگشت اتهامش همواره به سوی دیگری دراز است، آن که با دستانی کشیده شاهنامه را آنچنان از خود دور گرفته و میخواهد که انگار به خود و دیگران ثابت کند که همواره رستم و کیکاوس و ضحاک دستش به خون سهراب و سیاوش و فرزندان کاوه آلوده نیست، از به دوش کشیدن آنچه حافظ آن را بار امانت میخواند و برای فردوسی حضور در واقعه اساطیری و روبرویی با حقیقت کیهانی خیر و شر و سربلندی و شرم انسان است میگریزد. شاهنامه را باید «بیانکار» خواند. یعنی با حضور ذهن و بدون فراموشکاری چون که شاهنامه هشدار و به خود خواندن پیاپی است. تا روزی که شاهنامه را طوری نخوانیم که انگار ما را در هر لحظه متهم، میکند، هر روز مجبور به کشتن سهراب دیگریم.
راز غمنامه رستم و سهراب – راز شاهنامه و آرزوی فردوسی- این است که ما را با گفتن نام پدر و به دوش کشیدن حقیقت تاریخ از حرامزادگی بدر آورد. نیایش من این است که شاهنامه نوشداروی پس از مرگ نباشد.