X
تبلیغات
ویرایش انگلیسی
یکشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1393

سمساری پر از طلاق است

پر از مرگ های پشت هم

قالی هایش بوی حشیش و کراک می دهند

و مبل های سوخته با ته سیگار

تلوزیونهای سیاسی و

یخچالهای فاحشه

از من و تو متنفرند

لیلی و مجنونی میان گلهای زرد فنجان چینی

که پس از فال های بسیار

فال های بسیار

فقط طعم تلخ قهوه را از زندگی به یاد می آورند

چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393

طنابِ پلاستیکی              دخترعموهام را به یاد آورده است

کَنَفی                          آلزایمر گرفته، فقط گریه می‌کند

سیمِ بُکسل                    از پدرم خاطره‌ها دارد به یاد

هیچکدام چیزی بخاطر نمی‌آورند

 

گیره‌های رنگی‌ترِ سودابه، مانتوِ مشکیِ سودی...

گیره‌های فلزی‌تر و سردِ سُمیه، سینه‌بندِ سُمی...

اصلن حواسشان نبوده است

 

شنیده شده چند دخترِ جوان

در چند نقطه از شهر

رویای پیرهنِ نو را آویخته‌اند

(ما که چیزی ندیدیم

من که چیزی ننوشته‌ام

تو که عکسی نگرفته‌ای)

رویاها همینطور...

 

چند پیرمرد

در چند صندلیِ پارک، زیر گوشم:

پیراهنِ دهه چهلی‌مان هنوز بوی انقلاب می‌دهد!

(بوی توتون می‌داد فقط

دروغ گفته بودند)

از پیرهن‌شان پرسیدم

از دکمه‌ها

جیب‌ها

سرآستین‌ها

گفتند تا بحال ندیده‌ایم

 

هیچ بندِرختی

خبر از گمشده‌ی ما ندارد

من هم زبان باد را

بلد نیستم دوستان!

 

چهارشنبه 17 دی‌ماه سال 1393

بیافتد به جانِ خانه‌ی آبایی

دخترانِ دشت را بیرون بریزد

بروند شیفتِ شبانه‌ی کارخانه‌ی چای و

از اتاقِ مدیر

به انبارِ بزرگِ کارگرانِ نیمه‌وقت

پاها و پهلوهاشان را دید بزنند

دیوارها فرو بریزد و

کاشفانِ فروتنِ شوکران

پشتِ وانت‌بارها بزنند زیرِ آواز و کف بزنند

بایستند در صفِ مترو و

ورق و حشیش دست به دست بچرخد

همه چیز بریزد و

در خرابه‌ها

آنکه صدا می‌زند آیدا

شبانه

دست بسته، پابسته، دور شود

و آیدا کسی باشد که پنجره‌ی روبرو را

پنجره‌های روبرو را

پر از گریه‌های خودش می‌کند برای وارطان

و وارطان، مهندسِ افسرده‌ی جوانی باشد با قرص‌های خواب

که می‌خواهد مثل همه چیز فرو بریزد و

بالا بیاید

خانه‌ای بشود با بالکن‌های بزرگ و

پنجره‌هایی بر علیه صدا

تا بعدها

بعدها

چیزی بگویند زیرِ گوشِ آبایی

آبایی بخندد

بخندد

به بالای این برج بلند رسیده باشد و

فرو بریزد

و زمان

با ساعتِ سوئیس‌استارش

تندتر از همیشه

بدود بر کفِ پیاده‌روها

 

دوشنبه 15 دی‌ماه سال 1393

یاد خودم افتاده‌ام. در یک بعدازظهر پاییز، اما همچنان گرم و ولرم. کنار دریا دراز کشیده بودم. پلک‌هایم را بسته بودم. خسته، تن بِهَم فشرده و منقبض و دردی خفیف در ماهیچه ها... آفتابِ ملایم و نسیمِ خُنک به هم آمیخته بودند روی پوست نوجوانم، آفتاب را پشت پلکم حس می‌کردم، چشمانِ بسته‌ام گرم می‌شد. صدای امواج در گوشم آهسته آهسته کمرنگ‌تر می‌شدند... سیاهی... بوی تُندِ ماهی و مهِ نرمِ برخاسته از جدالِ دریا و صخره‌ها، کم‌کم حسِ خود را روی صورتم از دست دادند... سیاهی بیشتر شد... خوابم برده بود. ولی خوابی ندیدم. یک خلاءِ مطلق... سیاهی... یعنی گذشته همینجوری از بین می رود؟

رسول سرش را میخاراند و در حالی که قوز کرده تا سرش به سقف نخورد، می‌گوید:

"آنتونی هاپکینز یه احمقه. اصلا یعنی چی که خدا وجود نداره؟"

"خب اون نظرش رو گفته. به تو چه؟ تو اگر می‌تونی ردش کن... وایسا... وایسا... آنتونی هاپکینز؟! اون که بازیگره. اینی که من میگم اسمش استیون هاوکینگه. نه آنتونی هاپکینز"

"اینهمه آدم درباره خدا گفتن، کسی نگفت خرت به چند، حالا یکی پیدا شده میگه نیست، همه کردین توی بوق و کرنا؟ همون که سکوت بره‌ها رو بازی کرده بود. درسته؟"

"راستی قدیم‌ها مرده‌ها رو چطور می‌بردن راه دور؟ مثلا اگر یه شهر دیگه‌ای می‌مرد؟... اوممم... آره. آره. خودشه. همون دکتره"

"قدیما هرجا می‌مردی همونجا دفنت می کردن خب. فکر کنم درستش اینطوری بود. اصلا نمیدونم اون فیلم رو کی ازم گرفت، هنوز که هنوزه برام پس نیاورده"

سکوت می‌شود. همه چیز بر می‌گردد به حالتِ عادیِ خودش. هر دو زل زده‌ایم به این ملحفهء سفید گوشت‌آلود. پیچی تند است گویا. هر دو کمی کج می شویم و انگار جاده بر می‌گردد به مسیر صافِ خودش. پیچی دوباره شاید. پیچ در پیچی دوباره شاید. دوباره بعدازظهر پاییزی را می‌خواهم تصور کنم. بیدار شده بودم. اما باران، باریدن کرده بود. رگباری تند و ناگهانی در آسمان کم ابر و بی رمق. باران، مثل سوت زدنِ ناگهانی یک سرباز در توالت، زود تمام شده بود. خیلی چیزها زود تمام می‌شوند. ولی آهنگی در گوشت می‌ماند یا مثلا چهرهء عمه صدیقه با روسری شل، به خواب رفته بر اولین صندلی اتوبوس، می آید جلوی چشمت. باران پاییزی هم زود تمام شد. پیش از بیدار شدن خیسم کرد. فرصت بیدار شدن نداد. فرصتِ دیدنِ باریدنش را.  جاده بر می گردد به حالت صاف خودش. تاریک روشن غروب کم کم دارد بر همه چیز سایه می اندازد. چراغ گردان آمبولانس روشن می شود. اما آژیری در کار نیست.

"رسول! رسول! چرا آژیرش رو روشن نمیکنه؟"

"مگه عجله داری؟ آمبولانس که برای بردن جنازه آژیر نمی کشه."

"راستی عمه صدیقه برای چی رفته بود تهران؟"

"خواب یه امامزاده رو دیده بود"

"کدوم امامزاده؟"

"نمی دونم"

"کجا مرد؟"

رسول سرش را میگذارد روی سینه های عمه صدیقه و موهایش را می خاراند.

"خیلی خوابم میاد... توی مترو..."

خمیازه ای می کشد و سرش را از روی سینه عمه صدیقه بر می دارد.

"مثل اینکه اول فکر کردن خوابش برده. بعد مثل اینکه خم شد و یه مرتبه افتاد. یه همچین جوری بوده انگار. ماجرا دهن به دهن نقل شده... با چند نفری که صحبت کردم هیچکدومشون ندیده بودن چی شده. همه از یکی دیگه شنیده بودن. ولی احتمالا یه جورایی توی این مایه هاست"

"چقدر بد. یک عمر نشست توی خونه، یه بارم که رفت سفر مُرد."

"بدترش اینه که همه وسایلش رو دزدیدن. شناسنامه. کارت ملی. عابربانکا. هیج مدرک دیگه ای از بنده خدا نمونده."

"پسراش میدونن؟"

"فکر کنم بدونن. ولی خب پناهنده شدن. نمی تونن بیان. چه فایده داره پس بدونن یا ندونن؟"

"دلم یه نخ سیگار میخاد. چرا نگه نمی داره پس؟"

"همینم با هزار تا منت جورش کردم. می گفت ساعت 8 صبح توی تهرون یه تشییع جنازه داره باید برگرده."

"پس چرا انقدر یواش میره؟"

بیدار می شوی و می بینی همه جا خیس است. خودت خیسی. سقف های حلبی، ایرانیت ها، صخره ها، دیوارها خیس اند. فقط می فهمی باران آمده، اما بارانی ندیده ای، چون خوابت برده است. در خلاء بودی. در سیاهی. می خواهی به یاد بیاوری کی هستی؟ کجایی؟ اینجا چه کار می کنی؟ ولی نمی توانی...

"هی پاتریک. اینجا کجاست؟"

"نمی دونم باب اسفنجی... ولی هرجا هست خیلی خوشگله. به نظرت آقای خرچنگ اینجا هم رستوران داره؟"

"یه رستوران با صدفهای برشته شدهء خوشمزه. اوه. آره رفیق. نظرت چیه بریم یه سر خونهء آقای اُختاپوس رو پیدا کنیم، ببینیم اینجا چی کار میکنه؟"

"اوه... آره... اختاپوس حتما خوشحال میشه."

دیگر چیزی به رسیدن نمانده. تابلوهای حاشیه جاده نشان میدهند که فقط 10 کیلومتر. این سفر هم مثل همه سفرهای دیگر تمام میشود. رسول که دهنش بوی تند سیگار میدهد و سرشانه هایش خیس باران است، صحبتش را بازهم شمرده شمرده ادامه می دهد:

"اصلا کارتون های نسل ما هم فرق داشت. دههء شصت رو بدون خانواده دکتر ارنست، بل و سباستین، حنا دختری در مزرعه نمیشه تصور کرد. من که از کارتون های جدید هیچی سر در نمیارم"

"آره خب. خیلی خشن هستن، ولی خدایی باب اسفنجی قشنگه"

"اره. منم از باب اسفنجی خیلی خوشم میاد. عاشق شخصیت پاتریکم."

"راستی نگفتی... سکوت بره های من دست توئه؟ آره؟"

"یادم نمیاد. باید اتاقم رو بگردم. اگر پیدا کردم حتما بهت میگم."

چشمهایم را می بندم. چیزی از آن روز پاییزی انگار نمانده که به خاطر بیاورم. هنوز ولی گرمی شعاع آفتاب را روی پوستم حس می کنم. دنده هایم بهم می پیچد. لثه هایم منقبض می شود. انگشتانم کرخت و پاهایم پیچیده میشود آنقدرتا  کج بماند.. دهانم نیمه باز و چشمهام لوچ می شود. انگار روی یک صندلی چرخدار نشسته‌ام. زل زده ام به یک ردیف صندلی خالی. مثل کلیساست اینجا. اما مطمئنم کلیسا نیست. نمی دانم چرا. من که تا حالا کلیسا نرفتم و نمیدانم چه شکلی است، ولی با اینکه اینجا خیلی شبیه کلیساست، مطمئنم که اینجا کلیسا نیست. کسی روبرویم نشسته که اصلا نمی شناسمش یا به یاد نمی آورم.

"آقای استیون هاوکینگ! میشه یه بار دیگه حرفتون رو تکرار کنیم. هوم!؟ نشنیدم!"

نمی دانم چطور باید به او توضیح بدهم که من نمی توانم حرف بزنم. شاید میداند این موضوع را و دارد سر بسرم می گذارد. چشمهایش را درشت می کند. می آید جلو دستش را میگذارد زیر چانه ام. سرم را بالا می‌آورد و زل می زند توی چشمهام.

"آقای استیون هاوکینگ! هیچ متوجه هستی چی میگی؟ فکر نمی کردم تا این اندازه احمق باشی. باید سریعا عذرخواهی کنی."

پیچی تند. صدای بوق. ترمزی شدید. صدای سگ پدر گفتن یکی می آید و و آمبولانس یواش یواش دوباره به راه خودش ادامه می دهد. رسول ولی در تمام این مدت، دست از خاراندن موهاش بر نمی‌دارد. بوی سیگارش کمتر شده. یا دارد کم‌کم عادی میشود عطر توتون یا اینکه دارد از بین می رود. این را من هیچ وقت نمی‌توانم بفهمم. این را فقط کسی می تواند بفهمد که تازه وارد شود.

"پدرمون در اومد انقدر قوز کردیم."

"نزدیکه دیگه. تموم شد."

"من اگر یه شهر دیگه مردم همونجا دفنم کنین."

"منم همینو میگم. عمه صدیقه همینجام کسی بعدا نمیره سر قبرش. واسه چی برش میگردونیم آخه؟"

گوشی ام را در می آورم. شروع می کنم به ورق بازی کردن. دیگر مهم نیست شارژش تمام شود. همیشه وقتی به انتهای مسیر می‌رسم، دوست دارم باتری موبایل را مصرف کنم. یک جور عقده است. چون مجبورم در طول مسیر همیشه مراقب باشم که گوشی خاموش نشود. چند بار امتحان می‌کنم. دوباره و دوباره... انگار روی دور شانس نیستم. ولی کوتاه نخواهم آمد. حتی اگر صدبار هم ورق بریزد، تا خودم حاکم نشوم، بازی را شروع نمی کنم.

   1       2       3       4       5    >>